تبليغاتX
سوراخ تو دیوار

سوراخ تو دیوار

شب نوشتها

 

مانند خواب در بیداری است. به عبارت بهتر نوعی خواب در ییداری است. همین حالا همه اش را فراموش کردم. لحظه ای می روی، کاری انجام می دهی، همه چیز عادی است تا اینکه متوجه می شوی چیزی کم است. چیزی را فراموش کرده ای و در کسری از ثانیه همه چیز غیر عادی و جادویی می شود. توان بلند شدن یا چشم باز کردن نداری و دوباره همه چیز از ابتدا شروع می شود. تکرار است اما نه تکرار کسل کننده. یک تکرار دوست داشتنی، مانند یک بازی است. هر بازی ای. ساعتها ادامه می دهی. ساعت ها تکرار و خسته نمی شوی. بازی ای که game over  ندارد. بازی ای که پایانش توی ذوقت نمی زند. مأیوست نمی کند. همه چیز و همه کس در حرکت است و تو ثابتی و جم نمی خوری با این حال در حرکتی. شاید خدا هم همچین حسی داشته باشد. با وجود آن همه تکرار همه اش را فراموش کردم. مانند تأثیر رویایی فراموش شده در یک صبح پاییزی که هر چه تلاش می کنی چیزی از آن به خاطر نمی آوری اما شیرینی اش تا شب با توست تا خوابی دیگر و رویایی دیگر و شاید کابوسی دیگر. خوشبختی و رضایت تمام وجودت را در بر می گیرد و در آن غرق می شوی. یکی از بهترین لذت ها، لذت غرق شدن است.

و البته همه اینها موقتی است.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 0:5  توسط مهدی  | 

 

یادداشت زیر را محمدرضا دوست بسیار عزیزم نوشته که با اجازه خودش می گذارمش اینجا.

 

 

متن زیر اگرچه در ستایش جنون است اما بیش تر واکنشی کور و عقیم به شرایطی است که هرگونه عقلانیت عقیم شده و سیاست ِ عقیم به عقیم سازی هرچه – موجود می پردازد.بن بستی که جنون را ممکن می سازد.هم زمانی چنین شرایطی با متن « جنون آنی » مهدی مرا به نوشتن این متن کشاند.

 

 انگشت ششم

در ستایش جنون

 

 

زلال مثل تفسیر،تو در تو و همه سویه.نه سنگ های زیرین پیداست و نه احیانا ماهی هایی که می لغزند.صاف و ساده،رک و پ.ست کنده،صریح.از تمام آن چه که هستند هیچ چیز در نمی آید و چون چیزی در نمی آید باید چیزی باشد آن قدر زلال که تاویل پذیر نیست.به هیچ جایی زمانی وابسته نیست.آن قدر اتزاعی که شخصی که جدا افتاده که یکه.چیزی خارج از ساختار،خارج از کل،خارج از سیستم.چیزی زاید و چون زاید ، به حساب نیامده،پنهان مانده،به عمد پنهان نگه داشته شده.امری غیر منطقی،غیر عقلی و چون این دو،ردشده،انکار شده، تکفیر شده.جنون جنون سویه ی دیگری است از زندگی.زندگی عقلانی،شناخت شده،منطقی بر پایه ی روابطی فایده مند.جنون ضد سیستم است.به آن تکه ی زاید،آن مغفول مانده،انگشت ششم اشاره دارد.به آن که در فرآیندی دشخوار و تلخ(به قول شاملو) می پوشانیم اش.که می قبولانندمان که به آزادی،به اختیار سرکوب اش کنیم و به اختیار برگزینیم زندگی عقلانی را،پیچیده در روابطی پیچیده و محاسبه پذیر.جنون از ان امری حکایت می کند که همواره هست و چون به شدت هم هست پس به مقابله اش آمده اند. جنون هست چون مرتبط با میل است.نوعی غریزه است و البته تعریف ناپذیرو نامتعین.که اگر به شناخت در آید دیگر جنون نیست که مضحکه ای  است که احتمالا گفتارهای رسمی در ستایش یا تکفیرش خواهند کوشید.جنون آن چیز دیگر است.آن نا تجربه ی تجربه شدنی.آن لذت و میل به جنون.عشق جنون به جنون.نوعی امر منفی(در معنای گشادش) که از این قالب تن می زند.جنون آزادی است.رهایی میل است.جذبه و کشش است به هرچه.اصلا به من چه؟!چه ربطی دارد؟.شاید جنون امروز نه کنش که واکنشی است به این زندگی عقلانی.در دنیای مدرن که همه چیزش بر بنیانی صحیح استوار است و در دنیای ما به گرایشی ایدئولوژیک که درش اصولی ثابت قطعی خطاناپذیر مقدس متعالی خدشه ناپذیر است و شاید ریشه ی این ظاهر زندگی ما این صورت و ظاهر و پوشش نامتعارف همین واکنش است.جنبه ای کاهش یافته گاه بلاهت امیز گاه پوچ از جنون.اصلا به من چه؟!.نوشتن در مورد جنون امری متناقض است چه فکر کردن و غور در سئیه ها و سوراخ - سنبه های  هرچیز خود امری سراپا عقلانی است.نوشتن در مورد احساس خوب بعد از یک فیلم خوب موسیقی خوب شعر خوب داستان خوب،مرزبندی کردن آن با دیگر حوزه ها و مستقل کردن اش ات،امری که احساس واقعا از آن تن می زندبه قالب یک واحد ریختن و شناختن اش کشتن احساس است و تکه پاره و تشریح کردن اش.نوشتن مرگ ابژه ی جنون است و از پا انداختن سوژه ی آن،چه نامیدن امری عقلانی است.دور ریختن زائدات است و چسبیدن به مرکزی شناخته شده در چیزی.حالا جنون کجاست؟ جنون یعنی چه؟ یعنی چه؟جنون قاعده مند نیست،استثناست که به محض اثبات در یک زمینه به قاعده ای بدل می شود فهمیدنی و از این رو نه چنان جنون مند و نه چنان ناب و آنی.بسط هرچه بیش تر این مفهوم( و نه حتا مفهوم که جنون در حیطه ی بسته ی مفهوم نمی گنجد) به آسیب رسانی به آن منجر می شود.پس فقط می شود تجربه اش کرد،تجربه ای که به محض وقوع قالبی می شود که باید نفی شود و در پس آن، تجربه ای دیگر و تجربه هایی دیگر در هر زمینه ای و در تمام زمینه ها.بازی با این امر با جنون روی کاغذ وسوسه ای است برای خلاصی از شر گفتاری نظام مند و هدف دار،از به زور جادادن نیت مند همه چیز.از بازخوانی چندباره ی متن،از آرایش متن و تلاش برای کارکرد آزاد ذهن(و نه حتا سوررئالیسم).خلاصی از تمام الزاماتی که زندگی امروزی را در برگرفته است و چون امکان تجربه در زندگی امروز ما آن قَدَر محدود و آن قَدَر ناپسند و ناممکن است که متن تنها عرصه ی آن چیزی است،آن زمینه ای که جنون امکان می یابد.وای    

 

                                                                                    محمدرضا جعفری (شباویز)

                                                                       آبادان  ۱۵/۶/۸۵

 

-وبلاگ دوست خوبم nobody. حتماْ یه سر بزنین.

 

 - فصل دهم رمان فصل مشترک.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 14:30  توسط مهدی  | 

 

فصل دهم رمان فصل مشترک را اینجا بخوانید و لذت ببرید.

 

این اولین مأموریت جدی سارا بود. باید به دایی غلامرضا ثابت می کرد که به جز ترفندهای تختخواب کارهای دیگری هم بلد است. به عنوان نامزد مسعود، پادوی دایی غلامرضا آمده بود تا کسی به او شک نکند اما مسعود واقعاً باور کرده بود.

 

ـ عزیزم بیا کارت دارم.

 

بوی الکل، سارا را بیشتر از قبل از او منزجر کرد. دست مسعود را از روی باسنش پس زد و .....

 

 رمان فصل مشترک

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 1:20  توسط مهدی 

 

 

از آن شب ها بود که دنبال بهانه ای برای خودت می گردی تا از خانه بیرون بروی، قدم بزنی و سیگاری دود کنی. فقط سیگار کشیدن، نه هیچ فکری، نه هیچ تصمیمی، نه خریدی و نه هیچ چیز دیگر. فقط سیگار کشیدن؛ و مطمئنی که هیچ اتفاقی نخواهد افتاد که از این حال ناخوش خارج شوی و در عین حال منتظر یک تلنگری.

سیگارم را کنار جدول خیابان انداختم و به طرف خانه برگشتم. هیچ وقت عادت نداشتم فیلتر سیگار را زیر پا له کنم و بروم. فقط می اندازمش گوشه ای تا بعد از رفتن من هم چند لحظه ای، مدتی ادامه داشته باشد و بعد تمام شود. به مکالمه تلفنی کسل کننده دقایق قبل فکر می کردم و تصمیم گرفتم به محض رسیدن به خانه با دوستی دور تماس بگیرم و روزنامه ای هم خریدم و هزار چیز دیگر.

همان وحشت همیشگی. از سر خیابان که می پیچم همان وحشت همیشگی به سراغم می آید. که همان کلید را از جیبم بیرون می آورم و وارد همان خانه می شوم و این که بعدش چکار باید بکنم. در خانه را دیدم که باز شد و دختری بیرون آمد و از سطلی که در دست داشت کیسه ای آشغال بیرون آورد و کنار خیابان گذاشت. نیم رخش را که دیدم حس کردم که باید به زمان و مکانی دیگر تعلق داشته باشد. شبیه جنگجویی از کوهستان های چین بود که تنها در صحرا مانده باشد، چشمان کشیده و مورب و همان بهت زدگی مواجهه با خالی صحرا در چهره. من که رسیدم تازه در را پشت سرش بسته بود. کلید را از جیبم درآوردم و در راباز کردم اما او را در حیاط ندیدم. فکر کردم شاید پشت ستونی چیزی است ولی صدای ریختن آب در سطل از گوشه ای آمد و او در همان گوشه بود. طول حیاط را به طرف خانه طی کردم. صدای قدم هایش را پشت سرم می شنیدم. من که همان طبقه همکف بودم و سوار آسانسور نمی شدم پس بعد از عبور از کنار آسانسور حتما دیگر صدای پایش را نمی شنیدم. کلید را در سوراخ کلید آپارتمان انداختم و چرخاندم. در باز شد. اما صدای پایش را هنوز می شنیدم. سرم را برگرداندم. یک جفت چشم قهوه ای کشیده ترسان از جلویم گذشت.

 

ـ سلام!

ـ سلام.

 

زیر لب جوابش را دادم. از پله ها بالا رفت. مانتویش سفید بود. سیگار حتما تا به حال خاموش شده بود.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 23:19  توسط مهدی  | 

 

 

جنون آنی، آنی تر از آن است که آنی باشد.

 

       دستانش را در میان موهایش برده بود و چون چیزی پیدا نکرده بود همان جا ثابت نگه شان داشته بود.

چون دنبال چیزی نمی گشت.

تصادفی لای کتابی را که به طور تصادفی از توی قفسه برداشته بود باز کرد و تصادفی جمله ای را خواند:

 

                 بسیاری از مردم جرایم بسیار بزرگتر از این انجام می دادند و هیچ اتفاقی نمی افتاد و کسی آنان را محکوم نمی کرد.*

 

فقط هیچ کس نبود که فریادش را بشنود.

 

ـ فریاد برای شنیدن نیست، برای زدن است.

ـ نه!

ـ آروم تر دیوونه! کر شدم.

ـ ...

//ــــ/؟؟...............$

 

$

 

$

 

همین.

 

* جمله ای تصادفی انتخاب شده از یک کتاب تصادفی انتخاب شده.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 11:29  توسط مهدی  | 

بخش هایی از نامه سرگشاده علی مطهری به احمدی نژاد

 

"خود بهتر می دانید که نظام خانوادگی اسلام بر دو اصل استوار است، ارضای غریزه جنسی در حد طبیعی و عدم تحریک در سطح جامعه............ دولت اسلامی شما دو راه بیشتر در پیش رو ندارد. یا راه ارضاهای نامشروع را باز بگذارد ـ که اسلام چنین اجازه ای به ما نمی دهد ـ و یا با عوامل تحریک مبارزه کند و البته در کنار آن می بایست زمینه ازدواج در سنین آغاز جوانی را برای مردم فراهم کرد.

همین طور است مسئله تبدیل کلمات عربی رایج به الفاظ فارسی نامأنوس که زیرکانه در حال انجام شدن است و نتیجه آن دور کردن نسل آینده از معارف اسلامی است. مثلاً چه لزومی دارد که کلمه "خروج" تبدیل به "برون رفت" شود؟ با این منوال قطعاً بیست سال دیگر آثار امام(ره) و آثار شهید مطهری و دیگر اندیشمندان برای مردم مفهوم نخواهد بود."

 

                                                                           شرق پنج شنبه 9 شهریور

 

 

دو اصل نظام خانوادگی اسلام رو هم یاد گرفتیم!
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 17:48  توسط مهدی  | 

 

ـ باور کن من دوستت دارم. خوشبختت می کنم.

ـ می دونم دوستم داری. ولی این کافی نیست.

ـ مشکل چیه؟

ـ من هم دوستت دارم. ولی شاید یکی دیگه رو بیشتر دوست داشته باشم.

ـ واقعاً؟

ـ فرض کن.

ـ اگه اینجوری باشه من می کشم کنار.

ـ همیشه همینو می گی. ولی بعدش...

ـ خب اولش سخته. ولی تو هم باید با کسی که دوستش داری ازدواج کنی. جدی گفتی یکی دیگه رو دوست داری؟

ـ گفتم فرض کن.

ـ من دوست ندارم فرض کنم.

ـ خب نکن.

ـ آخه چنین چیزی هست یا نه. من باید تکلیفمو بدونم.

ـ تکلیفت روشنه. تو باید با کسی که دوستش داری و دوستت داره باشی.

ـ من عاشقتم.

ـ من هم دوستت دارم.

ـ ولی او یکی چی؟

ـ کدوم یکی؟

ـ اونی که بیشتر از من دوست داری.

ـ گفتم فرض کن.

ـ نمی خوام فرض کنم. از هر چی فرض کردنه بدم میاد. فقط از تو خوشم میاد.

ـ فرض کن من و ...

ـ گفتم دوست ندارم فرض کنم.

ـ نه. این یه فرض دیگه است. فرض کن من و تو با هم ازدواج کنیم ولی من یکی دیگه رو دوست داشته باشم. اون وقت همه اش به اون فکر می کنم. زندگیمون خراب می شه.

ـ نمی شه. من دوستت دارم. خوشبختت می کنم.

ـ چه جوری؟ وقتی من یکی دیگه رو دوست دارم.

ـ ولی تو گفتی فرض کن.

ـ این یه فرض دیگه است. قاطی نکن.

ـ من فرضو نمی خوام. واقعیتو می خوام.

ـ اصلاً فرض کن من تو رو بیشتر از اون دوست داشته باشم و باهات ازدواج کنم. تکلیف اون چی میشه؟

ـ اون هم دوستت داره؟

ـ نمی دونم. شاید داشته باشه. باید چکار کنه؟

ـ خب می ره با یکی دیگه.

ـ آخه منو دوست داره.

ـ تو که گفتی نمی دونی دوستت داره.

ـ شاید داشته باشه.

ـ من نمی دونم. فقط می دونم خیلی دوستت دارم. با هیچ مرد دیگه ای نمی تونم باشم. ولی اگه واقعاً دوستش داری خب برو.

ـ تکلیف تو چی می شه؟

ـ من هیچی. می شینم بغل مامانم. نمی خوام خوشبختیتو ازت بگیرم.

ـ ولی این جوری که نمی شه. پس خوشبختی تو چی می شه؟

ـ مهم نیست.

ـ مهمه.

ـ پس بیا با هم ازدواج کنیم.

ـ اون موقع من همه اش به اون فکر می کنم.

ـ من عاشقتم. روز به روز هم عشقم به تو بیشتر می شه.

ـ می دونم. من هم دوستت دارم.

ـ اون کیه می خوام ببینمش.

ـ گفتم فرض کن.

ـ نمی خوام فرض کنم. می خوام با تو زندگی کنم. باور کن خوشبخت می شیم. دیوونه! من عاشقتم. 

ـ خب فرض کن......

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 14:12  توسط مهدی  | 

اگر واقعاً خواب یکی از بزرگترین لذت هاست ( که به گواه خیلی ها همینطور است) و لذت های واقعی معمولاً دست نیافتنی اند و بزرگ ترین شان دست نیافتنی تر؛ آن وقت است که بی خوابی آزار دهنده ترین اتفاق ها (نه واقعاً اتفاق نیست. هیچ چیز نیست. فقدان خواب است، بی اتفاقی است.) است.

 

وقتی تمام روزن ها را بر تمام نورها بسته ای (حتی چشم ها را) تمام موجودیت تعفن برانگیز بیداری، خاطرات گذشته های دور و نزدیک و ماجراهای رخ نداده فردا و هر چه با زمان معنا پیدا می کند (این زمان مزخرف هم فقط در بیداری معنی می دهد. وقتی که خوابی زمان هم نیست، می خوابد. تازه وقتی بیدار می شوی می فهمی مثلاً 4 ساعت یا 7 ساعت خوابیده ای. شاید به خاطر همین است که رویا ها در فضای مبهمی سیالند و رویا برانگیز!) تمام تلاش خود را برای نابودی نطفه بسته نشده نوزاد خواب (فکر نمیکنم این از آن ترکیبات مسخره کلیشه ای باشد. چون خواب هم مانند انسان لحظه ای متولد می شود (و لحظات شیرین قبل از به خواب فرو رفتن همان دوران جنینی است) و پا می گیرد و احتملاً لحظات دیدن رویا دوران بلوغش است و بقیه اش هم چه می دانم حتماً شبیه زندگی آدم است.) به کار می گیرند و همه این ها مانند گربه ای وحشی می مانند که داماد را دم حجله می کشند! و خواب هم که بدتر از هر عروس هزار دامادی با پوزخندی به لب به تو زل می زند و ...

 

و شاید گذشته واقعا بی تقصیر باشد. چشمانت را می بندی و برنامه های فردا را در ذهن مرور می کنی ( این را هم هیچ وقت درک نکردم که وقتی که هیچ فردایی شبیه تصورات شب قبل در موردش نیست چرا هر شب به فردا فکر می کنیم؟). ممکن است ریشه همه این ها ترس از فردا باشد. چون تقریباً مطمئنیم ( این هم از آن ترکیبهاست، اطمینان تقریبی!) که فردا آن طور که تصور می کنیم نیست و احتمالاً پر است از اتفاقات پیش بینی نشده و شاید ناگوار ، می ترسیم بخوابیم ( چون اگر خواب نباشد فردایی هم در کار نیست. این فواصل خواب است که فرداها را معنی می کند ( ظاهراً خواب و زمان چندان رابطه دوستانه ای با هم ندارند!)).

 

پس نمی خوابیم.

و بدترین اتفاق تماشای روشن شدن تدریجی هواست و این که می مانی آیا فرداست یا امروز و زجری (حداقل من یکی که زجر می کشم) است که غیر قابل توصیف است.

 

لورازپام و دیازپام که هیچ، همه این ها را هم که نوشتم باز هم خبری از خواب نشد.

.

.

.

.

.

خسته ام. می خواهم بخوابم. شب بخیر.

 

صبح بخیر.

 

ـ ببخشید که پرانتزها ، خوندن رو مشکل کرده بودند. شاید بهتر بود که شما هم موقع بی خوابی ( بی خوابی که موقع نداره! مث خروس بی محل بی شخصیته.)اینو می خوندین.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 4:13  توسط مهدی  | 

همه چیز به طرز غیر عادی ای عادی بود. آدم ها همه آرام نشسته بودند، چه آرامشی دارد کتاب خواندن. صداها، صدای ورق زدن کتاب، صدای پچ پچ در گوش نفر کناری و گه گاه صدای غژّ کشیده شدن پایه صندلی روی زمین. سرم را که بالا آوردم، دیدمش. نشسته یود. کتاب می خواند. و کلمات را زیر لب بی هیچ صدایی ادا می کرد. همیشه از کسانی که موقع کتاب خواندن دهانشان هم تکان می خورد بدم می آمد. آن را به مشکلات عصبی، ضریب هوشی پایین یا آموزش بد دبستان ربط می دادم. اما او با چنان اعتماد به نفسی می خواند که تمام ذهنیت پیشینم فرو ریخت. همان اتفاق همیشگی؛ با دیدنش خلع سلاح می شدم، همه چیز صفر می شد، مانند لحظات جادویی بیدار شدن از یک خواب نا بهنگام که مدتی طول می کشد که بفهمی کجایی، روز است یا شب، صبح است یا عصر، زمان و مکان گم می شد. حضورش پدیده ها را تعریف می کرد. مثل یک قدیس نشسته بود و هیچ کاری به اطرافش نداشت. بر خلاف من که که پس از خواندن هر پاراگراف به خودم استراحت می دادم و کوچکترین صدا تبدیل به بهانه ای می شد که سرم را بلند کنم و از دنیای کتاب بیرون بیایم.

 

شاید به چشم هایش اعتماد نداشت که لب هایش را به کار گرفته بود. آن لب های قرمز کوچک، تند تند به هم می خوردند. برخوردشان به سادگی معصومانه حرکات دهان ماهی قرمز در تنگ بلور بود. به همان حریصی و شاید حتی حریص تر. گویی می خواستند همه کلمات دنیا را ببلعند. او برای کلمات ارزش قائل بود. آن ها را فقط نمی دید، واقعاً می خواند. یک برخورد همه جانبه با کلمات. از این لب ها که با این شهوت کلمات را می بلعند چه حرف ها می شود شنید. حسرت تمام وجودم را فرا گرفت. به نویسنده کتابی که می خواند غبطه خوردم. چه سعادتی که با حرکت قلمش توانسته بود لب های او را به حرکت در آورد. سعی کردم بفهمم چه کتابی می خواند اما فقط جلد زرد رنگش را دیدم. هم رنگ جلد کتابی که دست من بود. یعنی ممکن بود که هر دو مشغول خواندن یک کتاب باشیم؟ اگر این طور بود.... احساس حقارت کردم. به چه جرأتی داشتم به کلماتی که او مخاطبشان بود نگاه می کردم؟ از نگاه سرزنش آمیز کلمات شرمم می شد.

 

دوباره نگاهش کردم. نگاهش روی نگاهم لغزید، یرای لحظه ای ثابت ماند و سریع منحرف شد. در آن شلوغی بی دلیل کتابخانه، دلیلی برای ماندن بود. چقدر به آن جمع درهم و مغشوش آرامش می بخشید. همه آدم ها خیلی دور به نظر می رسیدند و او در میان آدم هایی که نبودند کتاب می خواند و در بی صدایی اطرافش، بی صدا لب هایش تکان می خوردند.

 

به احتمال زیاد کتاب هایی بودند که هر دو مان خوانده باشیم. لرزیدم. چقدر خوب است که آدم ها هنوز کتاب می خوانند. نه! دیگر کسی حق ندارد کتاب بخواند. کسی حق ندارد کتاب هایی را که او خوانده بخواند، به خاطر سرخوردگی کلمات. وقتی کتاب باز شود و کلمات دیگر آن لب های قرمز را نبینند چه حسی خواهند داشت؟ دیگر نمی توانستم به کتابی که رو به رویم بود نگاه کنم. هیچ جوابی برای کلماتی که می خواستند او آن ها را بخواند نداشتم. تنها زمانی که او مخاطبشان بود معنا داشتند. کتاب را بستم و به او نگاه کردم. نبود. آن چشم ها و آن لب ها نبودند. او رفته بود و همه کلمات را با خود برده بود.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 21:43  توسط مهدی  | 

 

 

 بهمن ماه استاد درس تاریخ تحلیلی تدوین به من گفت که بر اساس لاموزیکای دوراس یه فیلمنامه کوتاه بنویسم. اون قدر تنبلی کردم که در نهایت تا پایان اردیبهشت بهم فرصت داد. من هم آخر هفته نشستم اینو نوشتم. این که دوراس چه ربطی به تدوین داره و این مساله که من تا حالا نتونستم هیچ گونه ارتباط مثبتی با دوراس برقرار کنم در جای خود قابل بحثند.

 

عنوان بندي روي زمينه سياه

 

عصرـ يک آپارتمان دو خوابه در طبقه نوزدهم يک برج مسکوني. يک هال شلوغ و در هم ريخته با نوري کم که همان نور کم را هم از پنجره مي گيرد. همه جا پر از جعبه و بسته و کارتن در اندازه هاي مختلف است. به جز اينها فقط چند صندلي و يک کاناپه قرمز ديده مي شود و يک گوشي تلفن در گوشه اي از کاناپه. نهايت بي نظمي. صداي پتک، کلنگ يا چيزي شبيه به اين شنيده مي شود. زنگ خانه به صدا در مي آيد. بعد از چند لحظه در آن شلوغي، چيزي تکان مي خورد. مردي حدوداً 35 ساله که بين بسته ها روي زمين دراز کشيده مي نشيند. دوباره صداي زنگ. مرد به آرامي بلند مي شود و به سمت آيفون مي رود و بي آن که گوشي را بردارد، در را باز مي کند. بر مي گردد و روي يک چمدان بزرگ مي نشيند. مدتي به نقطه اي نا معلوم خيره مي شود و بعد دو دستش را در ميان موهاي آشفته اش مي برد و سرش را پايين مي اندازد. با صداي زنگ آپارتمان از جا مي پرد. گويي مدتهاست صدايش را نشنيده است. در را باز مي کند. زني حدود 30 ساله وارد مي شود. مدتي همديگر را نگاه مي کنند.

 

زن و مرد (همزمان) ـ سلام!

 

هر دو لبخند مي زنند. لبخند مرد را بيشتر مي شود زهرخند تعبير کرد.

 

مرد ـ مگه کليد نداري؟ ( زن پاسخي مي دهد و خيلي جدي او را نگاه مي کند.) بيا بشين......يه جايي رو پيدا کن. ( زن هنوز ايستاده و اطرافش را نگاه مي کند.) تقريباً داره تموم مي شه. ( سکوت زن به خاطر بهت زدگي اش از وضع خانه است. او شوکه شده. مرد نمي داند چه کند. بالاخره تصميمش را مي گيرد و روي چمدان مي نشيند اما پس از چند لحظه منصرف مي شود و از جايش بلند مي شود. به زن نگاه مي کند. زن به کاناپه خيره شده است.) مي رم يه چيزي بيارم بخوري. ( مرد بالاخره خود را خلاص مي کند و به آشپزخانه مي رود. زن با احتياط روي کاناپه مي نشيند. مرد از آشپزخانه بيرون مي آيد.) يخچالو از برق کشيدم. فکر کنم......

 

با ديدن زن روي کاناپه جمله اش نيمه تمام مي ماند. زن کيفش را باز مي کند و دسته کليدي بيرون مي آورد.

 

زن ـ کليدا.

 

دسته کليد را روي کاناپه کنار تلفن مي گذارد.

 

مرد ـ سماور هنوز بيرونه. يه چايي که مي تونيم بخوريم؟ ( زن چيزي نمي گويد) من مي رم چايي دُرُس کنم.

زن ـ از کجا شروع کنيم؟

مرد (پس از چند لحظه مکث)  ـ نمي دونم تو کدومشونه. حتماً مي خواهيش؟

 

زن به بسته بزرگي که جلوي کاناپه است اشاره مي کند.

 

زن ـ از همين شروع مي کنيم.

 

کنار بسته زانو مي زند و مي خواهد آن را باز کند. مرد به سرعت مي رود و کنار او مي نشيند و مي خواهد به او کمک کند. لحظه اي کوتاه دستش با دست زن تماس پيدا مي کند. زن دستش را سريع عقب مي کشد. چند لحظه به هم خيره مي مانند.

 

مرد ـ من مي رم سماورو پيدا کنم.

 

به آشپزخانه مي رود. سر و صداي کوبيدن پتک و کلنگ با شدت بيشتري به گوش مي رسد. زن مشغول درآوردن وسايل از بسته مي شود و به بعضي از آن ها چند لحظه خيره مي شود. مرد از آشپزخانه خارج مي شود.

 

مرد ـ پيداش کردم.

 

زن ناگهان سرش را بالا مي آورد.

 

زن ـ کجاست؟

مرد ـ تو آشپزخونه. الان بايد بايد قوري رو پيدا کنم.

زن ـ تو چيو پيدا کردي؟

 

مرد کمي مکث مي کند و به بسته مقابل زن نگاه مي کند.

 

مرد ـ سماورو!

 

زن سرش را پايين مي اندازد و به جستجويش ادامه مي دهد. مرد مردد ايستاده است. چند قدم به طرف آشپزخانه مي رود اما ناگهان نظرش عوض مي شود، برمي گردد و کنار زن مي نشيند. زن کمي خود را جمع و جور مي کند. هر دو وسايل مختلفي را از بسته بيرون مي آورند. مرد بعضي وسايل را که می بيند چند لحظه نگه مي دارد و به زن نگاه مي کند تا مطمئن شود که او هم آن ها را مي بيند. مي خواهد چيزي بگويد اما جرأتش را ندارد. مدتي مي گذرد.

 

مرد ـ جات خوبه؟

 

زن کمي خود را جا به جا مي کند.

 

زن ـ آره خوبه.

مرد ـ منظورم خونه اس؟

زن ـ آره خوبه.

مرد ـ مي دوني تغيير جا يه کم مشکله. خونه جديد، محله جديد، آدماي جديد. ممکنه اتفاقايي بيفته. نه فقط اتفاقاي بد، اتفاقاي خوب هم ممکنه بيفته. هفته اولي که اومديم اينجا يادته؟ (منتظر پاسخ زن است اما او چيزي نمي گويد.) به هر حال خيلي چيزا با هم جور نيستن. يه کم طول مي کشه که همه چيز هماهنگ شه.....همسايه هات خوبن؟ مشکلي نداري؟ راحتي؟ آپارتمانت خوبه؟

زن ـ آره خوبه!

 

زن به سراغ بسته اي ديگر مي رود و به زحمت آن را باز مي کند. مرد ديگر براي کمک جلو نمي رود.

 

مرد ـ مي دوني...... احساس مي کنم خيلي چيزا داره تکرار مي شه. احتمالاً هفته اوليو که اومديم اينجا يادت نيست! اون قدر در هم ريختگي، اون قدر...... حتماً امروز مي خواهيش؟

 

زن (با مکث) ـ آره.

 

مرد مي رود و روي چمداني که در ابتدا روي آن نشسته بود مي نشيند.

 

مرد ـ آخه اينا زيادن. شايد فرصت نشه. الان شبه.

 

زن از پنجره بيرون را نگاه مي کند.

 

زن ـ هنوز شب نشده.

مرد ـ مي شه........ چيزي مي خوري؟ ها! چايي!

 

از جايش مي پرد و به سمت آشپزخانه مي رود. ناگهان تکه بزرگي از گچ سقف با صداي مهيبي به کف هال مي ريزد زن مي خواهد جيغ بزند اما خودش را کنترل مي کند. سر و صدا قطع مي شود. مرد جلو مي رود و نگاهي به سقف مي اندازد.

 

مرد ـ حالت خوبه؟

 

زن چند بار سرش را تکان مي دهد. مرد مي نشيند و با گچ هاي ريخته شده ور مي رود. زن سعي مي کند چيزي بگويد. مرد رويش را به او مي کند.

 

مرد ـ رنگت چرا پريده؟ (زن به او نگاه مي کند. مرد متوجه مي شود سؤالش احمقانه بوده است.) چيزي مي خواي؟ يه ليوان آب؟

زن ـ آره.

 

مرد بلند مي شود و به سمت آشپزخانه مي رود. در خانه به صدا درمي آيد. مرد مي رود و در را باز مي کند. دو کارگر با لباس هاي گچي وارد مي شوند.

 

کارگرها(همرمان) ـ يا الله!

 

زن بلند مي شود و روي کاناپه مي نشيند. کارگرها به سقف نگاه مي کنند.

 

کارگر اول (رو به کارگر دوم) ـ کمه. زود دُرُس مي شه.

کارگر دوم (رو به مرد) ـ کمه. زود دُرُس مي شه. الان درستش مي کنيم.

مرد ـ نمي خواد درستش کنيد. بريد فردا صبح بياييد.

 

کارگر اول نگاهي به کارگر دوم مي اندازد.

 

کارگر دوم (رو به مرد) ـ کمه زود دُرُس مي شه. الان درستش می کنيم.

مرد ـ بذارين فردا. الان شبه.

 

کارگرها از پنجره نگاهي به بيرون مي اندازند. دم غروب است. کارگر اول به کارگر دوم نگاه مي کند.

 

کارگر دوم (رو به مرد) ـ هنوز شب نشده. الان درستش مي کنيم.

 

مرد به زن نگاه مي کند. زن از جايش بلند مي شود و به آشپزخانه مي رود. مرد سعي مي کند کارگرها را به سمت در خروجي هدايت کند.

مرد ـ آقا الان نمي شه. وضعيت اينجا رو ببينيد. من نمي تونم...

 

در به صدا در مي آيد. کارگر اول در را باز مي کند. مرد با تعجب به او نگاه ميکند. کارگري با مقداري گچ و وسايل کار وارد مي شود.

 

کارگر سوم ـ يا الله!

 

به سقف نگاه مي کند. مرد در را باز مي کند و بالاخره موفق مي شود آن ها را بيرون  کند.

 

مرد ـ فردا 8 صبح.

 

در را مي بندد و به آن تکيه مي دهد. چند لحظه بعد همان جا پشت به در روي زمين مي نشيند و به نقطه اي خيره مي شود. زن از آشپزخانه خارج مي شود و وسط هال مي ايستد و مرد را نگاه مي کند. مرد ناگهان متوجه او مي شود. گويي در اين چند لحظه حضور او را فراموش کرده. مي ايستد.

 

مرد ـ من مي رم آب بيارم.

زن ـ  خوردم.

 

مرد ديگر حرفي براي گفتن ندارد. سر و صدا دوباره شروع مي شود. زن به طرف چمدان مي رود.

 

زن ـ ممکنه داخل اين باشه؟

مرد ـ چي؟ نه. اون چيزاي ديگه اس.........وسايل شخصيه.

 

زن به سراغ بسته اي ديگر مي رود. مرد روي چمدان مي نشيند. زن بسته را برمي دارد و روي کاناپه مي نشيند. بازش مي کند و مشغول گشتن مي شود. سر و صدا شديدتر شده است. تکه اي گچ از سقف مي افتد.

 

مرد ـ مي دوني بعضي وقتا فکر مي کنم چرا اين طوري شد؟ کار به اينجا رسيد؟.......واقعاً نمي دونم چرا. اگه همه چيزو مي شد از اول شروع کرد.....

 

صداي ضعيف زنگ آيفون شنيده مي شود. مرد به طرف آيفون مي رود. تلفن کنار زن به صدا در مي آيد. مرد مي ايستد. زن عکس العملي نشان نمي دهد. مرد بالاخره مي رود و گوشي تلفن را برمي دارد.

 

مرد ـ بله؟....سلام....خونه ام ديگه........تويي؟من يه بار بيشتر نشنيدم.....نه خودم ميام پايين....صبر کن اومدم......وايسا.

 

مرد کمي دستپاچه است.

 

مرد (رو به زن) ـ من الان برمي گردم.

 

سريع از خانه خارج مي شود. زن از کيفش آينه کوچکي در مي آورد و کمي خودش را ورانداز مي کند. بلند مي شود و در خانه قدم مي زند. از لاي در نيمه باز اتاق خواب نگاهي به داخل آن مي اندازد. به آشپزخانه مي رود. چند لحظه بعد صفحه سياه مي شود.

 

 

***

صحنه تاريک است. ديگر از صداي کارگران خبري نيست. سکوت مطلق. نقطه اي قرمز که احتمالاً آتش سيگار است ديده مي شود. صداي قدم هايي از دور شنيده مي شود. صدا کم کم نزديک مي شود. در باز مي شود. با باز شدن در، نوري کم به صورت اُريب وارد خانه مي شود. مرد وارد مي شود. کمي مي ايستد تا چشمانش به تاريکي عادت کنند. زن روي کاناپه نشسته و سيگار مي کشد.

 

مرد ـ برق رفته؟....بيرون که برق بود.......داري سيگار مي کشي؟

زن ـ مهتابي سوخت. بقيه لامپا هم روشن نمي شن.

مرد ـ اونا قبلاً سوخته ان. الان عوضش مي کنم. چراغ قوه تو آشپزخونه است.

 

مرد با احتياط راه مي رود. سعي مي کند راه آشپزخانه را در تاريکي بيابد. صداي برخوردي از آشپزخانه همراه صداي آخِ مرد شنيده مي شود. چيزي مي افتد و مي شکند. بعد از مدتي مرد با چراغ قوه اي روشن وارد مي شود و نورش را روي صورت زن مي اندازد. زن چشمانش را مي بندد.

 

مرد ـ ببخشيد دير کردم.

زن ـ مهم نيس. دوستت بود؟

مرد ـ دوستم؟ همکارم...دوستِ همکارم بود! هنوز سيگار مي کشي؟

زن ـ بهش مي گفتي بياد بالا...بگير اون ور چراغ قوه رو.

 

مرد اطاعت مي کند. زن مانتويش را در آورده و گوشه اي انداخته است.

 

مرد ـ خواستم چايي دُرُس کنم ولي برق رفته. سماور برقيه. مي دوني که؟

زن ـ برق نرفته!

مرد ـ ببخشيد الان مي رم سماورو روشن مي کنم.

زن ـ لامپو عوض کن.

 

مرد چيزي نمي گويد و به آشپزخانه مي رود. زن سيگاري ديگر روشن مي کند. نور چراغ قوه ظاهر مي شود و پس از آن مرد با يک لامپ مهتابي. چراغ قوه را روي صورت زن مي گيرد. در اين حالت زن بسيار زيباست؛ زيباتر از قبل و زيباتر از بعد.

 

مرد ـ خيال مي کردم ديگه نمي بينمت.

زن ـ بگيرش اون ور.

مرد ـ بذاز يه کم نگات کنم.

 

زن جايش را عوض مي کند. مرد روي يک صندلي مي ايستد.

 

مرد ـ بيا اين چراغ قوه رو بگير.

 

زن به طرف او مي رود، چراغ قوه را رو به بالا مي گيرد و مرد مشغول تعويض لامپ مي شود. سکوت محض. هر کدام منتظر است ديگري صحبت کند. مرد لامپ سوخته را به زن مي دهد و لامپ نو را از او مي گيرد و مشغول نصب آن مي شود. زن در تاريکي شروع به صحبت مي کند.

 

زن ـ رسيدم به آخر خط. همه به اينجا که مي رسن از همه چيز بدشون مي ياد، ولي من نه.....همه آدما رو دوس دارم......دلم مي خواد بعضي وقتا يکي باشه. باش حرف بزنم.....بام حرف بزنه.

 

مرد لامپ را نصب مي کند و پايين مي آيد. زن نور چراغ قوه را روي صورت او مي اندازد.

 

مرد ـ مي شه دوباره شروع کنيم؟

زن (پس از مکثي طولاني) ـ نه.

 

چراغ قوه را رو به پايين مي گيرد. چهره هيچ کدامشان ديده نمي شود.

 

مرد ـ چي؟

زن ـ نمي دونم.....نمي دونم چي بگم.

 

مرد کليد برق را مي زند و مهتابي پس از چند بار چشمک زدن روشن مي شود. هر دو چند لحظه اي چشمانشان را تنگ مي کنند. نگاهي به هم مي اندازند. زن مي رود روي کاناپه مي نشيند و چراغ قوه را خاموش مي کند. مرد به سمت پنجره پشت کاناپه مي رود و آن را باز مي کند. نگاهي به پايين مي اندازد. زن سرش را بر مي گرداند و او رانگاه مي کند. مرد در درگاه پنجره مي نشيند و دوباره پايين را نگاه مي کند.

 

زن ـ منتظر کسي هستي؟ جايي ميخواي بري؟

مرد ـ نه. همينجام. جايي نمي رم.

زن ـ مزاحمت شدم. مهمون داشتي. کي بود؟

 

مرد پاسخي نمي دهد. زن سرش را بر مي گرداند و در حالي که او را نمي بيند مشغول صحبت مي شود.

 

زن ـ يادته مي خواستي خودتو بکشي؟... بعضي وقتا خيلي اذيتت مي کردم. خيلي لجباز بودم. مي دونم. (مرد بلند مي شود و از پشت کاناپه رد مي شود و روي چمدان مي نشيند.) از همين پنجره مي خواستي خودتو بيندازي پايين.... هنوزم مي خواي خودتو بکشي؟

 

چند لحظه صبر مي کند اما پاسخي نمي شنود. سرش را بر مي گرداند. مرد را کنار پنجره نمي بيند. جيغ کوتاهي مي زند. از جايش بلند مي شود و به سرعت به طرف پنجره مي دود و به خيابان نگاه مي کند. مرد به طرف پنجره مي رود. زن با ديدن او يک قدم به عقب مي پرد ولي بلافاصله خودش را جمع و جور مي کند. روي کاناپه مي نشيند. پاکت سيگارش را برمي دارد اما خالي است. مرد بي هدف راه مي رود. مهتابي شروع مي کند به چشمک زدن. مرد مي رود روي صندلي مي ايستد و آن را درست مي کند. هنگام پايين آمدن پايش پيچ مي خورد و به زمين مي خورد. زن به طرف او مي دود و مي خواهد به او کمک کند.

 

مرد ـ مرسي. خودم مي تونم پا شم.

 

به سختي بلند مي شود و روي کاناپه دراز مي کشد.

 

زن ـ حالت خوبه؟

مرد ـ آره خوبم..آخ!

زن ـ مطمئني؟

مرد ـ آره....بد نيستم.

زن ـ من ديگه دارم مي رم. برو توي اتاق بخواب.

مرد ـ ديگه عادت کردم اينجا بخوابم.

 

زن با سرزنش به او نگاه مي کند. مانتويش را مي پوشد و کيفش را برمي دارد. مرد از روي کاناپه بلند مي شود.

 

مرد ـ کجا؟

زن ـ دارم مي رم. سيگارم تموم شده.

مرد ـ بشين. من مي رم مي گيرم برات.

زن ـ نه ديگه. هوا هم تاريک شده.

مرد ـ نمي خواي باز بگردي؟ يه کم ديگه بگردي پيدا مي شه.

زن ـ شايد يه وقت ديگه.

 

زن مي رود و در آپارتمان را باز مي کند. در آستانه در مي ايستد.

 

مرد ـ حداقل چند دقه صبر کن. چايي الان حاضر مي شه!

 

زن لبخند مي زند. اگر از همان ابتدا اين لبخند را بر لب داشت شايد ماجرا شکلي ديگر پيدا مي کرد. مي رود و منتظر آمدن آسانسور مي شود. مرد، لنگان جلو مي رود و چراغ تايمردار راهرو را روشن مي کند.

 

مرد ـ چيزي جا نذاشتي؟

زن ـ نه.

 

چند لحظه سکوت. صداي آسانسور و باز شدن در.

 

مرد ـ سيگار که خريدي، برمي گردي؟

زن (بي لبخند) ـ نه....نمي دونم.

 

وارد آسانسور مي شود و مي رود. مرد چند لحظه در راهرو مي ايستد. چراغ تايمردار خاموش مي شود و راهرو در تاريکي فرو مي رود. چند لحظه بعد صداي بسته شدن در.

 

                                                                                 بر اساس لاموزیکا و لاموزیکای دوم

 

                                                                                                           اردیبهشت ۸۵

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 10:57  توسط مهدی  |