اگه می خواین یه تئاتر خوب ببینین فقط تا یکشنبه فرصت دارید.
در میان ابرها کار جدید امیررضا کوهستانی با بازی فوق العاده حسن معجونی.
باران کوثری هم بد بازی نمی کنه.
بشتابید!.........بشتابید!
شب نوشتها
اگه می خواین یه تئاتر خوب ببینین فقط تا یکشنبه فرصت دارید.
در میان ابرها کار جدید امیررضا کوهستانی با بازی فوق العاده حسن معجونی.
باران کوثری هم بد بازی نمی کنه.
بشتابید!.........بشتابید!
خانم که امروز وقت داريد؟ پس بيايد بريم.
آقا کجا؟
خانم يه جا.
آقا آهان. اونجا بودم.
خانم عجب؟
آقا آره.
خانم که اونجا بودين؟
آقا بعله، چند دفعه.
خانم پس فايده نداره، من فکر می کردم شما اصلاً هنوز هيچ وقت
اونجا نبودین.
اقا نه، نه. اصلاً که نه.
خانم پس بايد ببخشين، من نمی دونستم.
آقا البته که نمی تونستين دونسته باشين.
خانم نه اينو نمی خواستم بگم، چون پيتر هم هيچ وقت اونجا
نبوده.
آقا چی؟ پيتر هم هيچ وقت اونجا نبوده؟
خانم نه.
آقا از پيتر چنين انتظاری نداشتم. عجيبه که او هم هيچ وقت
اونجا نبوده.
خانم درسته. راستش خيلی هم مطمئن نيستم. شايد قبلاً يک
دفعه اونجا بوده باشه.
آقا اين هم ممکنه.
خانم پيتر آدمی است که اگر بگه اونجا می ره، يا اينجا می ياد،
واقعآ میاد و می ره.
آقا پس شما رفتيد اونجا؟
خانم آره. ولی زياد نموندم.
آقا همون قدر هم کافيست.
خانم نظر من هم همينه. فايده اش چيه؟ حيف از وقت.
آقا حق با شماست. وقت طلاست.
خانم نه، اين درست نيست. من وقت زياد دارم ولی پول ندارم.
اگر ان قدر که وقت دارم پول داشتم اون وقت بیشتر از وقت
پول داشتم.
آقا اون وقت ديگه وقت نداشتيد که با من بريد اونجا.
خانم اون وقت نه، ولی امروز وقت داشتم.
آقا که امروز وقت داريد؟ پس بيايد بريم.
خانم کجا؟
(گفتگو ادامه می يابد!)
اگه از اين قطعه خوشتون اومد حتمآ کتاب رو بخونيد، از بقيه اش هم خوشتون می ياد اگه هم خوشتون نيومد باز هم کتاب رو بخونيد، ممکنه از بقيه اش خوشتون بياد. اگه نه خوشتون اومد، نه بدتون اومد باز پيشنهاد می کنم کتاب رو بخونيد؛ حداقل يکی دو ساعت سرگرم می شين.
بلیت تئاتر، کارل فالنتین، مترجم: ایرج زهری، نشر قطره، ۱۳۸۳
۱.
وقتی سينما 4 RAINIG STONES کن لوچ رو پخش کرد انتظار داشتم يه فيلم خوب ببينم اما به هيچ وجه منتظر ديدن يه شاهکار نبودم. شايد 90% لذتی که از تماشای فيلم بردم به خاطر همين غافلگيری بود.قصد ندارم قصه فيلمو تعريف کنم، فقط صحنه آخرش: باب در حالی در اولين مراسم عشای ربانی دختر 7 ساله اش شرکت می کنه که از چند هفته قبل به هر دری زده که پول خريد لباس 100 پوندی دخترشو جور کنه. در اين بين يه بار ماشينش به سرقت رفته، چند بار کتک خورده، طلبکارها خونه شو به هم ريختن و يه آدم هم با دخالت مستقيم خودش کشته شده. حالا همه توی حياط کليسا جمعند و منتظرند عکاس از اونا عکس بگيره. ماشين پليس از کنار کليسا رد می شه و حواس باب از مراسم پرت می شه. هر لحظه منتظره به جرم قتل دستگير بشه. هی سرشو برمی گردونه و خيابونو نگاه می کنه. پليسها به خانه باب می روند. عکاس منتظره باب آروم بگيره و روبه روشو نگاه کنه تا بتونه عکس بگيره. باب طوری رفتار می کنه که اين تصور در ذهن مخاطب ايجاد می شه: باب محکوم است تا آخر عمر در اضطراب زندگی کند. در نهايت مشخص می شود که پليسها به اين دليل به در خانه او رفته اند تا خبر پيدا شدن ماشينشو به او بدهند. همينقدر احمقانه، همينقدر آبکی، همينقدر مزخرف. ولی باور کنيد کن لوچ ماجرا رو طوری نشون می ده که مخاطبو ميخکوب می کنه. اونايی که فيلمو نديدن کافيه تصور کنند تراويس راننده تاکسی(رابرت دنيرو) نقش محوری دزد دوچرخه دسيکا رو بازی کنه! فيلم غريبی بود.
۲.
اين مسأله که رييس جمهور مملکتی سرزده از وزارت امور خارجه ديدن کنه چه معنايی می تونه داشته باشه؟يه پز اجتماعی؟ يا اينکه به اعضای کابينه منتصب خودش هم اطمينان نداره؟ يا اين ماجرا که دستور داده برخی از برنامه های سفر استانی اش تحت پوشش خبری قرار نگيره؟ چه چيزی رو می خواد پنهون کنه؟
۳.
اين هم عاشقانه ای که به تازگی ازarchive شنيده ام:
There’s a look on your face I would like to knock out
See the sin in your grin and the shape of your mouth
All I want is to see you in terrible pain
Though we won’t ever meet I remember your name
Can’t believe you were once just like anyone else
Then you grew and became like the devil himself
Pray to god I can think of a nice thing to say
But I don’t think I can so fuck you anyway
You are scum, you are scum and I hope that you know
That the cracks in your smile are beginning to show
Now the world needs to see that it’s time you should go
There’s no light in your eyes and your brain is too slow
Can’t believe you were once just like anyone else
Then you grew and became like the devil himself
Pray to god I can think of a nice thing to say
But I don’t think I can, so fuck you anyway
Bet you sleep like a child with your thumb in your mouth
I could creep up beside put a gun in your mouth
Makes me sick when I hear all the shit that you say
So much crap coming out it must take you all day
There’s a space kept in hell with your name on the seat
With a spike in the chair just to make it complete
When you look at yourself do you see what I see
If you do why the fuck are you looking at me
Why the fuck why the fuck are you looking at me
There’s a time for us all and I think yours has been
Can you please hurry up cos I find you obscene
We can’t wait for the day that you’re never around
When that face isn’t here and you rot underground
Can’t believe you were once just like anyone else
Then you grew and became like the devil himself
Pray to god I can think of a nice thing to say
But I don’t think I can so fuck you anyway
So fuck you anyway
زمانيکه همه تلاشها بيهوده است. زمانيکه روياها به واقعيت تبديل نمی شوند. زمانيکه همه چيز به طرز بيرحمانه ای سرجای خودش است؛ طبق هر منطقی بايد تغيير کند اما تغيير نمی کند. زمانيکه ديگر هيچ علتی در رابطه مستقيم با هيچ معلولی نيست. زمانيکه وضعيت تو وقتی که نمی دانی چه می خواهی با وقتی که دقيقا می دانی چه می خواهی هيچ فرقی نمی کند. زمانيکه آنچه تو می خواهی وقتی که کس ديگری آن را نمی خواهد به اندازه زمانی دور از دسترس است که همه آن را بخواهند.(چی شد؟)زمانيکه خوشبختی در دو قدمی توست و تو نمی توانی از جايت تکان بخوری. زمانيکه خوشبختی در دو قدمی توست و تو از جايت تکان می خوری ولی آن را دور می زنی. زمانيکه خوشبختی در دو قدمی توست و تو تمام سعی ات را می کنی که دو قدم برداری اما خوشبختی دويست قدم دور می شود. زمانيکه خوشبختی هنوز در دو قدمی توست و تو آن قدر برای رسيدن به آن ناتوانی که آرزو می کنی کاش خوشبختی اين قدر به تو نزديک نبود. زمانيکه بين بودن خوشبختی در دو قدميت و فقدان آن هيچ تفاوتی نيست، برايت چاره ای نمی ماند به جز اين:
بعد در صندلی فرو می روم
و به سيگار کشيدن ادامه می دهم.
تا وقتی سرنوشت باخت خود را بپذيرد
به سيگار کشيدن ادامه خواهم داد.
""دکان سيگارفروشی ، فرناندو پسوآ""
من يه خودکار زرد رنگ داشتم که آبی می نوشت. خودکار زرد-آبی من به بخاری معتاد بود. من هم به خودکارم معتاد بودم. اون ازم می خواست به بخاری معتاد شم ولی هر جوری حساب می کردم نمی شد؛ شايد زمستونا می تونستم به بخاری معتاد شم اما اون هميشه تابستونا اين درخواستو می کرد.البته شايد می تونستم به بخاری خاموش معتاد شم اما بخاری خاموش که بخاری نيست ، مث خودکار زرديه که آبی بنويسه. صبحا خيس عرق از خواب بيدار می شدم چون خودکارم بخاری رو روشن کرده بود.(چند وقتی بود که مصرفشو برده بود بالا، از خواب که پا می شد حتما بايد نيم ساعتی جلوی بخاری دراز می کشيد تا حالش جا بياد.) وقتی خودکارم اُوردوز می شد يا کولرو روشن می کردم يا می گذاشتمش تو يخچال.
اما ماجرا از اينجا شروع شد: اون روز خودکارم دوباره اُوردوز شده بود و گذاشته بودمش تو يخچال و خودم رفته بودم دوش بگيرم. نيم ساعت بعد که در يخچالو باز کردم ديدم خودکار زردم کنار يه مارگارين زرد نشسته و دل می دن و.... با روشن شدن لامپ يخچال خودشونو جمع و جور کردن. ديگه نمی تونستم اونا رو از هم جدا کنم. در يخچالو آروم بستم ، نمی خواستم مزاحمشون باشم.
بخاری اتاقم افسرده شده بود آخه کسی نبود اونو مصرف کنه. يه مدت سعی کردم جای خودکارو براش پر کنم اما نه من برای اون خودکار می شدم نه اون می تونست منو ارضا کنه؛ رابطه مون هم بد شده بود. زمستون داشت نزديک می شد و می ترسيدم وظايف خودشو درست انجام نده. اين بود که تصميم گرفتم به کمک بخاری به اوضاع سر و سامون بدم.
تصميم خودمونو به اجرا گذاشتيم. بخاری رو روشن کردم و مارگارين رو روی اون گذاشتم. بخاری هم تمام تلاش خودشو برای پيشبرد روند انتقام کرد. مارگارين کم کم شل شد و وا رفت. خودکار زرد-آبی ام هم فقط نشسته بود و زل زده بود به آب شدن معشوق. بعد از روز انتقام دو سه روزی پيداش نبود. يه شب اونو توی فريزر ديدم، سرشو کرده بود لای برفکا. به زور کشيدمش بيرون. خون آبيش لخته شده بود. برای فرار از واقعيت به کليشه ای ترين کار دست زده بود: خودکشی!
الان زندگی بی دردسری دارم. يه بخاری دارم که فقط زمستونا روشنه و تابستونا آروم گوشه اتاقمه. يه خودکار دارم که هم آبی می نويسه و هم رنگش آبيه. خوشبختانه سر به راهه و به چيزی معتاد نيست. يه يخچال هم دارم که همه چيز توش پيدا می شه به جز مارگارين ، هيچ وقت از مارگارين خوشم نمی اومده!