تبليغاتX
سوراخ تو دیوار

سوراخ تو دیوار

شب نوشتها

 

نه، او هيچوقت از تاریکی نترسیده بود. بارها نیمه شب از خواب پریده بود وتنها چیزی که دیده بود تاریکی بود. بارها اتفاق افتاده بود که با دوستانش مشغول صحبت بوده یا تلفنی با کسی صحبت می کرده ناگهان برق رفته و اطمینان عظیم و مشخص روشنایی جای خود را به خلاء بی انتهای ظلمت داده و جمله ها نیمه تمام مانده بودند و او حتی از جمله های نیمه تمام نترسیده بود، چه برسد به تاریکی. در این تاریکی چه بود که او را می ترساند؟ شاید به این دلیل می ترسید که این بار برق نرفته بود و تاریکی تحمیلی نبود. تاریکی خودخواسته بود و آن ها (آن دو شاید) کلید برق را زده بودند و پرده ها را کشیده بودند و تمام روزن ها را بر تمام نورها بسته بودند. ترس او شاید به این دلیل بود. بارها شده بود که اتفاقی سیگار روشن به دستش خورده بود و دستش را سوزانده بود؛ اما آیا هیچ گاه جرأت کرده بود و آیا هیچ گاه جرأت می کرد عمداً سیگار روشن را به دستش یا به هر نقطه دیگر بدنش بزند؟

این تاریکی خودخواسته بود. چون همه چیز قرار بود بازی باشد و آیا این طور نیست که همه بازی ها خودخواسته اند؟ اطمینان داشت که به جز خودشان دو نفر کسی دیگر در اتاق نیست و با اینکه می دانست حرکات آهسته و با احتیاطشان در اتاق ممکن است موجب برخوردشان شود اما باز از آن لحظه برخورد می ترسید و از ترس... آخر این تاریکی با همه تاریکی هایی که دیده بود (مگر تاریکی را می شود دید؟) فرق می کرد. در هر تاریکی ای پس از چند لحظه چشم ها به ظلمت عادت می کنند و شبحی، سایه ای شاید از اجسامی که چند لحظه قبلش در روشنایی دیده بودند، تشخیص می دهند. اما آیا می توان مطمئن بود که این شبح _ سایه ها به همان اجسامی تعلق دارند که چند لحظه پیش دیده بودند؟ مگر آن اجسام را چند لحظه قبل ندیده بودند و چند لحظه قبل مربوط به گذشته نبوده و هر چه مربوط به گذشته است مگر خاطره نیست و خصلت اصلی خاطره مگر آن نیست که چون خود وقایع یا اشیاء یا آدم ها دیگر نیستند، یاد آن ها را در ذهن نگه می داریم ( یا نگه داشته می شوند) و در خلوت خود هی آن ها را مرور می کنیم؟ این که آن اجسام دیگر وجود نداشته باشند ترسش را بیشتر می کرد. اما چرا چشمانش به تاریکی عادت نمی کرد؟ مگر نباید پس از چند لحظه... پس از چند لحظه؟ پس باید لحظات بگذرند، باید زمان بگذرد تا چشم ها به تاریکی عادت کنند، تا به چیزی عادت کرد. پس حالا که چشم ها عادت نکرده بودند شاید ... شاید زمان هم متوقف شده بود. می خواست طبیعی ترین واکنشش را نشان بدهد یعنی فریاد بزند اما جلوی خودش را گرفت. مگر همه این ها یک بازی نبود؟

همه این ها یک بازی بود. قرار گذاشته بودند که در تاریکی، چیزی را  که قبلاً در روشنایی در گوشه ای از اتاق گذاشته بودند بیابند و هر کس زودتر آن را می یافت برنده بازی می شد. اما آن چیز چه بود؟ فکر کرد؛ یک کتاب، یک بسته سیگار، تکه ای لباس یا حتی یک لیوان؟ یادش نیامد. اما چه فرقی می کرد؟ دوست داشت آلبوم عکس های او باشد و آن را در تاریکی بیابد، دوباره او را کشف کند. اما مگر از او عکسی داشت؟ نه. از او هر چه داشت تصویر هایی بود در ذهنش که از بس آن ها را در این چند ماه مرور کرده بود مانند عکس های آلبوم های قدیمی گوشه شان زرد شده بود و شکسته بودند و رد انگشتانش بر سطح غبار گرفته آن ها مشخص بود و تنها چیزی که در آنها  می درخشید، چشمانش بود.

برای او دقیقاً روشن بود که در این تاریکی چه باید بکند. آن قدر روشن که حتی به آن فکر نمی کرد. فکر می کرد، اما به چیز های دیگر. به اولین روزی که تنها از عرض خیابان رد شده بود، به اتاقی که در خانه قبلی اش داشت و مطمئن بود که دیگر آن را نخواهد دید، به کافی شاپی که دیشب با دوستانش در آنجا جمع شده بودند و فقدان حضور او و جای خالی اش و حرف های گفته نشده و حسرت ها و...به همین چیزها فکر می کرد. چیز های بی ربط به هم. همیشه این طور بود. وقتی که واقعاً تصمیمی جدی می گرفت که کاری  را انجام دهد یا به موضوعی خاص فکر کند، افکار بی ربط احاطه اش می کردند و وقتی به خود می آمد که ساعت ها گذشته بود و او هنوز...

او می دانست که مسأله مهمی نیست. فقط یک بازی بود. حتی یک بازی خاص نبود. بازی ای بود مثل بقیه بازی های دیگر که تنها ویژگی شان این بود که این احساس را به وجود بیاورند که زمان سریعتر  می گذرد. اما برای او این دفعه فرق می کرد. زمان نه تنها سریع تر نمی گذشت بلکه برای او اصلاً نمی گذشت. حتی صدای تیک تاک ساعت _ تنها صدایی که در تاریکی شنیده می شد _ برای او فریبی بیش نبود. مطمئن بود اگر چراغ ها را هم روشن کند هیچ گونه حرکتی از عقربه ثانیه گرد نخواهد دید.

همه این ها یک بازی بود و او می ترسید که پایان بازی احمقانه باشد. از پایان های احمقانه می ترسید. اما این را هم خوب می دانست که نتیجه یک آغاز احمقانه، ناگزیر یک پایان احمقانه است. از اینکه همه چیز سر جای خودش باشد، می ترسید.

از این که چیزها سر جای خود نباشند می ترسید. بازی را جدی گرفته بود. خوب می دانست که یک بازی جدی در ادامه به یک پایان جدی می رسد. از پایان های جدی می ترسید.

یک قدم به جلو برداشت.  پایش به چیزی خورد و ... شکست.

صدای شکستن چیزی به گوشش رسید. یک قدم به عقب برداشت.

دستانش را به دیوار گرفت و جلو رفت.

دستانش را به دیوار گرفت و عقب رفت.

دستش را به دیوار می کشید و جلو می رفت.

دستش را به دیوار می کشید وعقب می رفت.

انگشتش به سوراخی در دیوار رسید و جلوتر رفت.

انگشتش به سوراخی در دیوار رسید و عقب تر رفت.

دستش همزمان به یک چیز گرم و یک چیز سرد خورد.

دستش همزمان به یک چیز سرد و یک چیز سردتر خورد.

اتاق روشن شد. دست هایشان به هم خورده بود و همزمان به کلید برق. بازی تمام شده بود. هیچ کدام برنده نشده بودند.

فکر کرد: عجب پایان احمقانه ای!

فکر کرد: عجب پایان جدی ای!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 8:53  توسط مهدی  | 

خب ! مث اینکه قرار نیست اپولینر بشم. اشکال نداره. این هم فصل سوم رمان فصل مشترک. اگه دو فصل قبل رو خوندین که هیچ. وگرنه برید فصل ۲ رو تو بلاگ امین بخونین. هر فصل هم قراره یه عنوان داشته باشه. امین! یرای فصل ۲ یه اسم انخاب کن.

 

ملالِ دلچسبِ خستگیِ پس از فتح

 

خواب غریبی بود. من بودم و سعید و نوید، لب دریا. یه دختره هم اونجا دراز کشیده بود. قربونش برم. بقیه اش یادم نیست. ولی خواب عجیبی بود. فکر می کنم تأثیرات گراس شب قبلش بود. الباقی گراس رو بار زدم و …پشت فرمون توی خیابون بودم. رفتم مدرسه. بچه ها با تیم ناحیه 2 بازی داشتند. فرهاد پا عوض کرد. با بدن راست رو نشون داد و از چپ در رفت. نفهمیدم کاپیتان گل زد یا نه، چون سریع زدم بیرون.

اولین تجربه همیشه بهترین تجربه است: زن شوهردار! پیکان جوانان گوجه ای مدل 55 ارثیه مرحوم ابوی هم انگار می دونست داره به مهم ترین سفر درون شهری اش در طول 30 سال گذشته می ره. رو پا و سرحال، مث فرهاد توی زمین فوتبال، مث من توی تخت خواب. اگه خوب می روندم تا 10 دقیقه دیگه اونجا بودم. فرهاد هم که تا یک ساعت دیگه مدرسه بود، بعدش هم قرار بود بره دنبال نخود سیاه: خونه سمیه. احساس می کردم دارم زیر بار خوشبختی له می شم. " اِ… این هواپیماست؟ پس چرا اینقدر پایینه؟ شاید هم من زیاد بالام! خب خره! اینجا فرودگاهه، داره فرود می یاد. اِاِ… رفت توی ساختمون! عجب توهمی!

4،3،2. بدی جوانان گوجه ای مرحوم ابوی این بود که دنده 5 نداشت. شاید نمی دونست برای چنین لحظاتی بهش نیاز داشتم. کاش می تونست پرواز کنه. چون فرصت کم بود باید بی هیچ مقدمه ای می رفتم سر اصل مطلب، مث اون فیلمه: درو باز می کرد؛ لبخند می زد. من بی هیچ لبخندی فقط نگاش می کردم. درو با پشت پام می بستم. می کوبیدمش به دیوار. اون به دیوار می چسبید و من به اون. پاشو می اورد بالا و بعد… پای راستشو یا پای چپشو؟ تو فیلمه چه طوری بود؟ هر چی فکر کردم یادم نیومد. مهم نبود. مهم این بود که قدم اولو محکم برمی داشتم. مطمئن بودم فرهاد از این کارا بلد نیست. اون نره خر فقط بلده توپ های پشت مدافعین رو جمع کنه و بزنه تو دروازه!

206 خوشگلی بود. راننده اش! چه جیگری! منو که دید زبونشو دور لبش آروم چرخوند. لباش رنگ جوانان مرحوم ابوی بود. چقدر شبیه دختره توی خوابم بود. چسبوندم بهش. هی می خواست در بره اما نمی تونست. معکوس زد. کشیدم چپ، باز گرفتمش. حیف که آرزو منتظرم بود وگرنه اینقدر باخشونت باهاش رفتار نمی کردم. دوباره چسبوندم بهش. رفت تو لاین بغل. بیچاره مجبور شد بره همتو دور بزنه. یه کم دیر سر قرارش می رسید.

پاشو نیاوردم بالا. نه چپ، نه راست. همیشه زندگی اونجوری که می خوای پیش نمیره. نه روی میز آشپزخونه، نه روی پیانو، اَه، شبیه هیچ فیلمی نبود. همه ماجرا خیلی کلیشه ای، توی یه اتاق خواب کلیشه ای وروی یه تخت خواب کلیشه ای بر پایه یه توافق دو طرفه کلیشه ای اتفاق افتاد. نه خشونتی، نه هیجانی، نه فریادی از ته دل و نه ناله ای از سر لذتی آمیخته با تردید.

من و آرزو روی صندلی عقب جوانان گوجه ای مرحوم ابوی بودیم و مرحوم ابوی هم پشت رل نشسته بود. همه تهران زیر پامون بود. مرحوم ابوی ذوق زده پایینو نگاه می کرد. 15 سال بود تهرانو ندیده بود؛ البته قبل از اون هم هیچ وقت تهرانو از بالا ندیده بود. ویراژ می داد و من هم روی صندلی عقب ویراژ می دادم. من با آرزو عشق بازی می کردم و مرحوم ابوی با جوانان گوجه ایش. حس بدی بهم دست داد. حس کردم به خاطر یه زن به جوانان گوجه ای خیانت کردم. سرمو بالا آوردم و رو به رو مو نگاه کردم. تمام سطح شیشه جلوی جوانان رو یه ساختمون خاکستری پوشونده بود. مرحوم ابوی داشت پایینو نگاه می کرد. هر چی داد زدم سرشو برنگردوند. من و آرزو و مرحوم ابوی و جوانان گوجه ای به ساختمون نزدیک شدیم و بوم!

بوم…بوم. یکی داشت در می زد. آرزو آشفته از اتاق بیرون رفت و من هم بی هیچ آشفتگی، حوله فرهاد رو دور خودم پیچوندم و حرکت کلیشه ای همه فاسق های دنیا رو انجام دادم: رفتم تو کمد. از توی سوراخ کلید، دختر لب گوجه ای اتوبان همت رو دیدم. اتفاقی که معمولاً توی نگاه اول می افته برای من تو نگاه دوم افتاد. اما خسته بودم، خیلی. یه خستگیِ خوب. چه ملال دلچسبی دارد خستگی پس از فتح!

چشمامو باز کردم و از سوراخ بیرون رو نگاه کردم. باور نمی کردم. چیزی رو که می دیدم اصلاً باور نمی کردم. احساس کردم آرزو پلی یه برای رسیدن به دختر لب گوجه ای. دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم. در کمد رو باز کردم و پریدم بیرون. اما قبل از در کمد یه در دیگه باز شده بود؛ در خونه……….کاپیتان!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 19:35  توسط مهدی  | 

خب! این قرار بود یک فصل احمقانه از یک رمان احمقانه حاصل از یک کار گروهی احمقانه با امین باشه که خوشبختانه به سرانجام نرسید.

ظاهرا سالها پیش هم گیوم اپولینر با ۷ تا از دوستاش می خواسته چنین کاری انجام بده که اون هم به سرانجام نرسیده. در اون مورد هم فقط اپولینر یه چیزایی نوشته.

مهم نیست. من هم یکی مثل اپولینر!

این هم فقط برای ثبت در تاریخ اینجا می گذارم. شاید چند سال بعد کسانی دیگر خواستند این کار را انجام دهند و وقتی موفق نشدند به من ارجاع بدهند!

 

 

سه ماه و دو روز بود که آرزو و فرهاد با هم توي يک تخت خواب نخوابيده بودند اما آرزو به کتايون تنها گفت بيست روز. کتايون آخرين قاشق بستني شکلاتي را از دهانش بيرون درآورد و همانطور که به عکس فرهاد خيره شده بود دور لبهاي قرمزش را با زبان قرمزش پاک کرد. اولين باري که اين کار را کرده بود دوازده سال پيش بود. امير، پسر خاله اش داشت نگاهش مي کرد. عاشق کتايون شد. بعد از آن روز کتايون بارها اين کار را تکرار کرد اما ديگر کسي عاشقش نشد! او فکر مي کرد شايد پسرهاي اين دوره بستني شکلاتي دوست ندارند. چند شب قبل خواب ديده بود که روي يک سطح پوشيده از بستني شکلاتي مشغول قدم زدن است که توسط چند پسر محاصره مي شود. او سعي مي کند از دستشان فرار کند. شروع مي کند به دويدن. پسر ها او را تعقيب مي کنند اما يکي يکي روي زمين مي افتند. تنها يک نفر باقي مي ماند. کتايون سرعتش را بيشتر مي کند. از پسر دور مي ود ولي ناگهان پايش پيچ مي خورد و سردي بستني را روي صورتش احساس مي کند. سرش را از ميان بستني ها بيرون مي آورد و بالاي سرش را نگاه مي کند؛ پسر بالاي سرش ايستاده است. کتايون دور لبش را با زبان پاک مي کند. پسر به او خيره شده است، کتايون هم به او. دوباره سرش را در بستني ها فرو مي برد و ...

_ بازم بستني مي خوري؟

کتايون به آرزو نگاه کرد و سرش را تکان داد.

_ بيست روز! مي دوني يعني چي؟

_ يعني چي؟

کتايون خوب مي دانست بيست روز يعني چي. براي دختري مثل اودو روز هم زياد بود، چه برسد به بيست روز.

آرزو ظرف بستني کتايون را برداشت.

_ بهم مي گه تو سردي. تو سرد شدي.

کتايون نگاهش را از خال بزرگ کنار بيني آرزو که چند تار مو هم از آن بيرون آمده بود، گرفت و به چشمان او نگاه کرد.

_ سرد؟

_ آره سرد. مثل بستني!

و از اتاق بيرون رفت. هر مردي کافي بود حتي يک بار آرزو را مي ديد تا دنبال بهانه اي مي گشت که با او نخوابه. بهانة فرهاد يکي از دم دست ترين آن ها بود! کتايون فکر کرد؛ سرد مثل بستني! پس اشتباه نمي کرد. بعضي ها داغشو دوست دارن. مردهاي اين دوره بستني دوست ندارن. وقتي مردها دوست نداشته باشن مي توني مطمئن باشي که پسرها متنفرن.

آرزو با يک ظرف بستني برگشت وآن را جلوي کتايون گذاشت. کتايون نگاهي به بستني کرد و بعد به آرزو.

_ خب! بايد ببينيم حق با فرهاده يا نه؟

آرزو بي هيچ حرکتي تنها به او زل زده بود.

_ اين که مي گه تو سردي رو مي گم. انگليسيها بهش مي گن فريج. بايد امتحان کنيم ببينيم راس مي گه يا نه. يه جوري بايد تو رو تحريک کرد. البته اگه تحريک بشي.

شروع کرد به کندن لباسهايش.

_ چکار داري مي کني؟ تو مي خواي منو تحريک کني؟

کتايون لبخند زد.

_ کليت که فرق نمي کنه. بقيه جزييات رو هم مي توني از تخيل خودت استفاده کني!

الان ديگر وقت توصيف کتايونه: زن ها دو دسته ان؛ اونهايي که در خيابان بي اعتنا از کارشون رد مي شي و اون هايي که وقتي از کنارشون رد شدي، برمي گردي و دوباره نگاهشون مي کني. کتايون ارزش حتي بيش از دو بار نگاه کردن را داشت. کلکسيوني بود از تمامي خصوصياتي که در طول تاريخ علت پايداري پيوند زن و مرد بوده اند. پوست سفيد و لطيف، چشمان درشت و خمار، بيني خوش تراش، لب هاي قرمز و شهوت انگيز و کمي پايين تر دو برجستگي سفت و توپر روي قفسة سينه. و باز پايين تر در انتهاي کمر، يک انحناي زيبا و کلاسيک. سه تکه از از پنج تکه لباسي که تن کتايون بود، موقعيت هاي جديدي پيدا کرده بودند: بلوز قرمز روي دستة مبل، تاپ استرچ شيري رنگ روي قفسة کتابخانه بين نقد عقل محض کانت و پوست انداختن فوئنتس و شلوار مشکي که کف اتاق ولو شده بود. تنها دو تکه باقي مانده بود؛ کوچکترينشان و البته مهم ترينشان. کتايون آن ها را مثل مريلين مونروي خارش هفت ساله در روزهاي داغ تابستان در يخچال نگه مي داشت. برگرديم سراغ قصة خودمان.

کتايون هماهنگ با موزيک لايتي که پخش مي شد شروع کرد به تکان دادن خودش. باد شديدي پردة پنجره را تکان مي داد و نور خورشيد روي بدن کتايون به رقص درآمده بود. کتايون تمام تلاشش را کرده بود که برنزه شود اما موفق نشده بود. دوست داشت رنگ پوستش مثل بستني شکلاتي باشد. حتي يک بار سطح بدنش را با بستني شکلاتي پوشانده بود. فکر کرد در يک ظهر تابستان در ساحل دراز کشيده است. دو مرد از کنارش رد مي شوند و به او که در حال خوردن بستني شکلاتي است نگاه مي کنند. صداي آنها را مي شنيد که در مورد هارموني بافت ماسه هاي ساحل، بستني شکلاتي و پوست شکلاتي او صحبت مي کنند. بحثشان به درگيري تبديل مي شود و يکي از آن ها جرأت مي کند و جلو مي آيد و آن يافت ها را با دست لمس مي کند.

_ نه کتي! من از اوناش نيستم. بااين چيزا تحريک نمي شم. شايد پسر ژيگولاي سر کوچه تون رو بتوني اينطوري تحريک کني، اما من به محرک قوي تري احتياج دارم.

اما کتايون بي توجه به آرزو فکر کرد که آيا دوست دارد ماجراي ساحل را واقعاً تجربه کند يا بهتر است قبل از آن در رويا با آن برخورد کند؟ او معتقد بود که تجربه هاي مجازي رويا منجر به عکس العمل هاي طبيعي و واقعي مي شوند.

_ مي دوني تو يه کم با فرهاد فرق مي کني. اميدوارم اينو درک کني کتي.

کتايون به آرزو نگاه کرد. غرق در خيااتش به طرف او رفت و او را محکم در آغوش گرفت.

_ آرزو بگو ببينم فرهاد بستني شکلاتي دوس داره؟

آرزو در تقلاي خلاصي از بازوان کتايون بود ولي کتايون ول کن او نبود.

_ آره؟ دوس داره؟

دستش را پشت آرزو برد و بلوزش را بالا زد.

_ آرزو منو بچش ببين چه طعمي مي دم!

بلوز آرزو را درآورد و خودش را به او چسباند. برخورد پوست داغ او و پوست يخ آرزو، آرزو را وادار کرد که چشمانش را ببندد و تن به يک تجربة جديد بدهد.

_بگو مزة بستني مي دم. بستني شکلاتي!

آرزو را روي کاناپه انداخت. بستني شکلاتي داشت سطح اتاق را مي پوشاند و بالا مي آمد. کتايون سرش را روي شکم آرزو گذاشت. بستني شکلاتي داشت بالا و بالاتر مي آمد. کتايون چشمان نيمه بازش را بازتر کرد و سرش را بالا آورد و به آرزو نگاه کرد. سرش را با همان سرعتي که بستني شکلاتي بالا مي آمد، بالا برد. وقتي لب هاي گوشتالودش به موازات لب هاي رنگ پريده و باريک آرزو قرار گرفت ديگر آن ها در بستني غوطه ور بودند. آرزو در استخر بستني شکلاتي دست و پا مي زد اما کتايون او را رها نمي کرد. گويي از ازل به او چسبيده بود. کتايون آن چنان از سرماي بستني شکلاتي غرق در لذت بود که متوجه اطرافش نبود. ناگهان در کمد ديواري باز شد و سياوش داخل استخر پريد. در کسري از ثانيه شکل مبهم و هوس آلود استخر بستني شکلاتي، جاي خود را به هندسة خشک و قاطع يک مثلث عشقي داد.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 19:54  توسط مهدی  | 

                          یک سال گذشت.

                                ولی هنوز...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 9:20  توسط مهدی  | 

اینو دو سال پیش نوشتم:

 

صدای زنگ توی گوشم پيچيد. زنگ در بود يا تلفن يا ساعت؟ نمی دونم. اما مطمئنم يکی از اين سه بود. دراز کشيده بودم يا نشسته بودم، نمی دونم، شايد هم ايستاده بودم، يکی از اين سه حالت. واقعاً نمی دونم. گاهی اوقات وقتی نشسته ام احساس می کنم دراز کشيده ام و وقتی دراز کشيده ام احساس می کنم ايستاده ام. البته پيش اومده که وقتی نشسته ام حس کنم نشسته ام و وقتی دراز کشيده ام حس کنم دراز کشيده ام اما خيلی کم، و کمتر از اون زمانی بوده که ايستاده ام و حس کردم ايستاده ام. مهم نيست؛ اصلاً مهم نيست که در کداميک از اين سه حالت بوده ام، مهم اينه که مطمئنم حداقل در يکی از این سه حالت بوده ام. اين هم مهم نيست که صدا از زنگ در بوده يا تلفن يا ساعت. مهم اينه که صدای زنگ از يکی از اين سه منبع به گوش من که در يکی از اون سه حالت قرار داشته ام رسيده. اصل اينه. همين خودش يقين بزرگيه. خيلی ها هستن که نمی تونن چنين يقينی داشته باشن.                                                                                            

من،(منی که دراز کشيده بودم) دکمه ساعت رو زدم. صدای زنگ قطع شد. يا نشد، نمی دونم. صدای زنگ هنوز توی گوشم بود. نمی دونم اون صدا حقيقی بود يا چون مدت طولانی توی گوشم پيچيده بود، گوشم بهش عادت کرده بود و اون صدا، در حقيقت صدای ممتد آن زنگِ در واقعيت ناموجود بود. شايد هم صدای زنگ در يا تلفن بود. به هر حال وقتی صدای زنگ (با منبع نامعلوم) در گوش آدمی که دراز کشيده می پيچه، راحت ترين کار برای اون اينه که دکمه ساعت بالای سرش رو بزنه تا اينکه پاشه بره گوشی تلفن رو برداره يا بدتر از اون درو باز کنه! من(منی که نشسته بودم) پا شدم و گوشی تلفن رو برداشتم؛ صدای کسی رو نشنيدم. من(منی که ايستاده بودم) رفتم درو باز کردم؛ کسی پشت در نبود. شايد اگر اون منی که نشسته بود درو باز می کرد با دوست از راه رسيده ای مواجه می شدو اون منی که ايستاده بود تلفن رو جواب می داد صدای عزيزی را از راه دور می شنيد. اما در هر صورت چنين اتفاقی نيفتاد. وقتی کسی نشسته و کسی ديگر ايستاده و همزمان صدای زنگ در و زنگ تلفن(اينجا بايد دقت کرد که اون منی که دراز کشيده بود قبلاً زنگ ساعت رو قطع کرده و ديگر در ماجرا نقشی ندارد.) به گوش می رسد، عاقلانه ترين ومنطقی ترين راه اينه که اونی که ايستاده بره درو باز کنه و اونی که نشسته کمی به خودش تکون بده و تلفن رو جواب بده. حالا اينکه در اينجا اون دو نفر در حقيقت يه نفر هستند  مورد کم اهميتيه و صورت مسأله هیچ تغييری نمی کنه؛ بايد قبول کرد که اين عاقلانه ترين حالته.                    

البته يه حالت ديگه هم وجود داره. من جوان عاشق پيشة مفلسی باشم و يه روز که روی تختم دراز کشيده ام و چرت می زنم با صدای زنگ ساعت از جا بپرم و با زدن دکمة ساعت، صدای زنگ رو قطع کنم و لبةتخت بشينم. همزمان تلفن به صدا در بياد و تلفن رو جواب بدم و بهم خبر بدن که عمه پيرم مرده و ارث زيادی بهم رسيده و هنوز از شنيدن اين خبر شوکه هستم که زنگ در به صدا در بياد و پاشم برم درو باز کنم و ببينم که دختر مورد علاقه ام که مدتی بود ازش بی خبر بوده ام پشت در است و....الخ. در در هر صورت چون من اصولاً با حالات خوش بينانه و احمقانه ميونه ای نداشته ام و همچنين هيچ گاه آدم عاقلی نبوده ام ترجيح می دادم به جای آن حالت منطقی و عاقلانه یعنی حالت اول و اين حالت خوش بينانه و احمقانه يعنی حالت دوم، سومين حالت رو که در عين حال ساده ترين حالت ممکن هم هست انتخاب می کردم: زنگ ساعت و زنگ تلفن و زنگ در همزمان به صدا درمی آمدند. ساعت رو به ديوار می کوبيدم که در نتيجه متلاشی می شد. سيم تلفن رو هم از پريز می کشيدم که در نتيجه تلفن هيچگاه زنگ نمی زدو سيم زنگ در رو هم قطع می کردم که در نتيجه ديگر کسی نمی توانست اون رو به صدا در بياورد. وقتی هيچ زنگی به صدا در نياد اين مشکلات هم به وجود نمی آيند. حالا اگر ايستاده بودم همة این کارها رو ايستاده انجام می دادم. اگر نشسته بودم، می ايستادم و بعد اين کارها رو می کردم و اگر دراز کشيده بودم اول می نشستم و سپس می ايستادم و اين کارها رو انجام می دادم. به همين سادگی. فقط اينجا يه مشکل کوچيک وجود داره و اون اينه که پس از همة اين کارها نمی دونستم دراز بکشم يا بشينم يا همونجور وايسم. چون الان يادم نميآد در ابتدا در چه حالتی بوده ام!                                        

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 20:57  توسط مهدی  |