نه، او هيچوقت از تاریکی نترسیده بود. بارها نیمه شب از خواب پریده بود وتنها چیزی که دیده بود تاریکی بود. بارها اتفاق افتاده بود که با دوستانش مشغول صحبت بوده یا تلفنی با کسی صحبت می کرده ناگهان برق رفته و اطمینان عظیم و مشخص روشنایی جای خود را به خلاء بی انتهای ظلمت داده و جمله ها نیمه تمام مانده بودند و او حتی از جمله های نیمه تمام نترسیده بود، چه برسد به تاریکی. در این تاریکی چه بود که او را می ترساند؟ شاید به این دلیل می ترسید که این بار برق نرفته بود و تاریکی تحمیلی نبود. تاریکی خودخواسته بود و آن ها (آن دو شاید) کلید برق را زده بودند و پرده ها را کشیده بودند و تمام روزن ها را بر تمام نورها بسته بودند. ترس او شاید به این دلیل بود. بارها شده بود که اتفاقی سیگار روشن به دستش خورده بود و دستش را سوزانده بود؛ اما آیا هیچ گاه جرأت کرده بود و آیا هیچ گاه جرأت می کرد عمداً سیگار روشن را به دستش یا به هر نقطه دیگر بدنش بزند؟
این تاریکی خودخواسته بود. چون همه چیز قرار بود بازی باشد و آیا این طور نیست که همه بازی ها خودخواسته اند؟ اطمینان داشت که به جز خودشان دو نفر کسی دیگر در اتاق نیست و با اینکه می دانست حرکات آهسته و با احتیاطشان در اتاق ممکن است موجب برخوردشان شود اما باز از آن لحظه برخورد می ترسید و از ترس... آخر این تاریکی با همه تاریکی هایی که دیده بود (مگر تاریکی را می شود دید؟) فرق می کرد. در هر تاریکی ای پس از چند لحظه چشم ها به ظلمت عادت می کنند و شبحی، سایه ای شاید از اجسامی که چند لحظه قبلش در روشنایی دیده بودند، تشخیص می دهند. اما آیا می توان مطمئن بود که این شبح _ سایه ها به همان اجسامی تعلق دارند که چند لحظه پیش دیده بودند؟ مگر آن اجسام را چند لحظه قبل ندیده بودند و چند لحظه قبل مربوط به گذشته نبوده و هر چه مربوط به گذشته است مگر خاطره نیست و خصلت اصلی خاطره مگر آن نیست که چون خود وقایع یا اشیاء یا آدم ها دیگر نیستند، یاد آن ها را در ذهن نگه می داریم ( یا نگه داشته می شوند) و در خلوت خود هی آن ها را مرور می کنیم؟ این که آن اجسام دیگر وجود نداشته باشند ترسش را بیشتر می کرد. اما چرا چشمانش به تاریکی عادت نمی کرد؟ مگر نباید پس از چند لحظه... پس از چند لحظه؟ پس باید لحظات بگذرند، باید زمان بگذرد تا چشم ها به تاریکی عادت کنند، تا به چیزی عادت کرد. پس حالا که چشم ها عادت نکرده بودند شاید ... شاید زمان هم متوقف شده بود. می خواست طبیعی ترین واکنشش را نشان بدهد یعنی فریاد بزند اما جلوی خودش را گرفت. مگر همه این ها یک بازی نبود؟
همه این ها یک بازی بود. قرار گذاشته بودند که در تاریکی، چیزی را که قبلاً در روشنایی در گوشه ای از اتاق گذاشته بودند بیابند و هر کس زودتر آن را می یافت برنده بازی می شد. اما آن چیز چه بود؟ فکر کرد؛ یک کتاب، یک بسته سیگار، تکه ای لباس یا حتی یک لیوان؟ یادش نیامد. اما چه فرقی می کرد؟ دوست داشت آلبوم عکس های او باشد و آن را در تاریکی بیابد، دوباره او را کشف کند. اما مگر از او عکسی داشت؟ نه. از او هر چه داشت تصویر هایی بود در ذهنش که از بس آن ها را در این چند ماه مرور کرده بود مانند عکس های آلبوم های قدیمی گوشه شان زرد شده بود و شکسته بودند و رد انگشتانش بر سطح غبار گرفته آن ها مشخص بود و تنها چیزی که در آنها می درخشید، چشمانش بود.
برای او دقیقاً روشن بود که در این تاریکی چه باید بکند. آن قدر روشن که حتی به آن فکر نمی کرد. فکر می کرد، اما به چیز های دیگر. به اولین روزی که تنها از عرض خیابان رد شده بود، به اتاقی که در خانه قبلی اش داشت و مطمئن بود که دیگر آن را نخواهد دید، به کافی شاپی که دیشب با دوستانش در آنجا جمع شده بودند و فقدان حضور او و جای خالی اش و حرف های گفته نشده و حسرت ها و...به همین چیزها فکر می کرد. چیز های بی ربط به هم. همیشه این طور بود. وقتی که واقعاً تصمیمی جدی می گرفت که کاری را انجام دهد یا به موضوعی خاص فکر کند، افکار بی ربط احاطه اش می کردند و وقتی به خود می آمد که ساعت ها گذشته بود و او هنوز...
او می دانست که مسأله مهمی نیست. فقط یک بازی بود. حتی یک بازی خاص نبود. بازی ای بود مثل بقیه بازی های دیگر که تنها ویژگی شان این بود که این احساس را به وجود بیاورند که زمان سریعتر می گذرد. اما برای او این دفعه فرق می کرد. زمان نه تنها سریع تر نمی گذشت بلکه برای او اصلاً نمی گذشت. حتی صدای تیک تاک ساعت _ تنها صدایی که در تاریکی شنیده می شد _ برای او فریبی بیش نبود. مطمئن بود اگر چراغ ها را هم روشن کند هیچ گونه حرکتی از عقربه ثانیه گرد نخواهد دید.
همه این ها یک بازی بود و او می ترسید که پایان بازی احمقانه باشد. از پایان های احمقانه می ترسید. اما این را هم خوب می دانست که نتیجه یک آغاز احمقانه، ناگزیر یک پایان احمقانه است. از اینکه همه چیز سر جای خودش باشد، می ترسید.
از این که چیزها سر جای خود نباشند می ترسید. بازی را جدی گرفته بود. خوب می دانست که یک بازی جدی در ادامه به یک پایان جدی می رسد. از پایان های جدی می ترسید.
یک قدم به جلو برداشت. پایش به چیزی خورد و ... شکست.
صدای شکستن چیزی به گوشش رسید. یک قدم به عقب برداشت.
دستانش را به دیوار گرفت و جلو رفت.
دستانش را به دیوار گرفت و عقب رفت.
دستش را به دیوار می کشید و جلو می رفت.
دستش را به دیوار می کشید وعقب می رفت.
انگشتش به سوراخی در دیوار رسید و جلوتر رفت.
انگشتش به سوراخی در دیوار رسید و عقب تر رفت.
دستش همزمان به یک چیز گرم و یک چیز سرد خورد.
دستش همزمان به یک چیز سرد و یک چیز سردتر خورد.
اتاق روشن شد. دست هایشان به هم خورده بود و همزمان به کلید برق. بازی تمام شده بود. هیچ کدام برنده نشده بودند.
فکر کرد: عجب پایان احمقانه ای!
فکر کرد: عجب پایان جدی ای!
