تبليغاتX
سوراخ تو دیوار

سوراخ تو دیوار

شب نوشتها

 اين هم يکی ديگه از کارهای احمقانه من. دو سال پيش بنا به دستور استاد بايد از يک داستان از نويسنده ای صاحب نام تقليد می کرديم و داستانی با همان لحن و با آن فضا می نوشتيم. من هم نامردی نکردم و رفتم سراغ بهترين کتاب ايتالو کالوينو : شهرهای نامريي.... اين رو تا حالا هيچ کس نخونده و من هم چون عادت ندارم مدرک جرم رو نابود کنم می ذارمش اينجا.

    

 


 

  اکنون از شهر سايه برايت می گويم؛شهری فراموش شده.مردم سايه در قطار زندگی می کنند و هيچ مسافری نديده است از قطار پياده شوند؛تنها در توقفهای کوتاه از قطاری به قطار ديگر می روند.قطارها با سرعت از اينطرف به آنطرف می روند و برمی گردند و دوباره از راهی که بازگشته اند،برمی گردند. شايد فکر کنيد يا حداقل برای لحظه ای اين نکته از ذهنتان گذشته باشد که مردم سايه پر جنب و جوش ترين مردم دنيا هستند،اما آنها به طرز غيرقابل باوری روی صندليهای کوپه ها کنار پنجره ميخکوب شده اند؛ با همان جديتی که قطارها اين سو وآن سو می روند به صندليهايشان چسبيده اند.                                                                

    قطارها بی توجه به اطرافشان بر روی ريل های مستقيم و پيچ در پيچ جلو        می روند.اکثر قطارها خانه اند-برجهای مسکونی؛ با اين تفاوت که به جای اينکه عمودی باشند  و سر به آسمانها بسايند،افقی اند-قطارهای ديگری هم هستند:بيمارستان و شيرخوارگاه که دور از هياهوی شهر در گوشه ای به آرامی حرکت می کنند، تيمارستان که مرتب از مسيرش منحرف می شود و با قطارهای ديگر برخورد می کند،خزانه مرکزی که تندروترين قطار است و تاکنون قطار بزهکاران نتوانسته حتی به نزديکی آن برسد،و زندان که در مسيری مستقيم و بدون هيچ انحنايی عقب و جلو می رود،عقب،جلو-عقب،جلو.                            

      مرد مسافر قبل از اينکه به شهری برسد از خود می پرسد که بيمارستان،تيمارستان،مدرسه،بانک مرکزی و زندان چگونه اند؟ اما همين که به شهر نا آشنا می رسد خيلی زود می فهمد که کدام ساختمان بيمارستان است،کدام بانک و کدام زندان. می گويند اين فرضيه ای را تأييد می کند که بر مبنای آن هر فرد در ذهن خود شهری دارد ساخته شده از تفاوتها،شهری عام و بی  چهره که شهرهای خاص به آن تجسم می بخشند.                                          

      اما سايه چنين نيست:قطارها از هم متمايز نيستند و نمی توان فهميد که آيا فروشگاهند يا خانه،موزه اند يا کارخانه.هر قطار هم مي تواند جذامخانه باشد،هم فاحشه خانه؛هم دانشگاه ،هم پرورش گاه. تنها گورستان است که با ديگر قطارها متفاوت است:سر تا پا سياه رنگ و به آرامی در مسيری دايره ای شکل دور شهر می چرخد و می چرخد.مرد مسافر نيز؛ او می چرخد و می چرخد و فقط ترديدهايش افزون می شود و از آنجا که نمی تواند نقاط متفاوت شهر را از يکديگر تميز دهد، نقاطی که در ذهن وی متمايزند نيز در هم گره می خورند.       

      کسی به خاطر نمی آورد کدام نياز،فرمان يا آرزويی پايه گذاران سايه را بر آن داشته که چنين شکلی به شهرشان دهند، بنابراين نمی توان گفت که آيا آن نياز،فرمان يا آرزو با ساختن شهری که امروز می بينيم برآورده شده است يا نه. اما آنچه مسلم است اگر از هرکدام از اهالی سايه بخواهی خوشبختی را بدان سان که می بيند برايت تعريف کند، می بينی که همواره شهری چون سايه در نظرش است،با قطارهای سريع السير و صدای تاتاق-توتوقشان که باعث       می شود صدای کسی به گوش ديگری نرسد. سايه ای کاملاً متفاوت که شايد قطارها در آن از هم متمايز باشند اما به هرحال از ترکيب اجزاء همان الگوی اوليه به دست آمده است.درست است، ميزان باور هرکس بستگی به چيزهايی دارد که در طول عمرش ديده است، نه تنها آنچه قابل رؤيت است،بلکه آنچه با آن آمادگی روبه رو شدن را دارد. سايه از آن شهرهايی نيست که در طول تاريخ و در مسير تغييراتشان همواره شکل خود را به آرزوها می دهند بلکه آرزوهای مردم آن طی سالها همواره به شکل شهر در می آيند.                                             

      بد ترين درد در سايه عاشق شدن است.بدا به حال کسی که عاشق فردی از ساکنان قطار ديگر شود.در معدود توقف های کوتاه، وقتی دو قطار کنار هم می ايستند،دو پنجره روبه روی هم قرار می گيرند.مجال اين نيست که نگاه های دزدکی عاشقانه به نجوا و صحبت تبديل شوند، سوت قطارها رشته باريک رسم شده توسط نگاه ها را می درد و نابود می کند.قطارها در جهت های مختلف حرکت می کنند اين به معنای آن است که دو دلداده ديگر يکديگر را نمی بينند.البته احتمالش است: هزاران قطار به طور شبانه روزی در خطوط موازی و متقاطع؛زمينی،زير زمينی و هوايی درحرکتند و گاهی(البته به ندرت) کنار هم توقف می کنند.عشاق اميدوار،اميدوارند که دريکی از ميليونها توقف اين هزاران قطار، قطارشان کنار قطار معشوق توقف کند و پنجره کوچه شان دقيقاً مقابل پنجره کوپه قطار محبوب که يکی از ميلياردها پنجره است، قرار گيرد. از اين رو عشاق اميدوار انگشت شمارند و به قطار تيمارستان منتقل می شوند. اکثر عشاق خيلی زود پس از 30-20 سال نا اميد می شوند، از مناظر بيرون روی  برمی گردانند و پنجره کوپه شان را سياه رنگ می کنند و دل به احتمالات بعيد نمی بندند. عشاق نوميد چندان هم نا اميد نيستند؛آنها خيلی زود به قطار گورستان منتقل می شوند به اين اميد که پس از اينکه روحشان با ترنهای هوايی به آسمان صعود کرد،روح معشوق را از بين ميلياردها پنجره بيابند.                  

 

  

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 22:8  توسط مهدی  | 

رویاهای بی شماری دیده ام که نمی توانم برای کسی تعریف کنم . نه اینکه نخواهم، نمی شود، نمی توانم.

 

رویاهای بی شماری دیده ام که در آن ها همه چیزهای خوب یک جا جمع بوده اند ولی نمی شود آن ها را در عالم واقع برای کسی تعریف کرد چون جز در عالم رویا نمی توان چیزهای خوب را یک جا جمع کرد.

 

رویاهای بی شماری دیده ام که بی شماریشان باعث می شود نتوانم آن ها را برای کسی تعریف کنم.

 

رویاهای بی شماری دیده ام که آن قدر بی شمارند که یک عمر هم برای شمارش آن ها کم است.

 

رویا های بی شماری دیده ام که فروید هم از آن ها سر در نمی آورد.

 

رویاهای بی شماری دیده ام که آن قدر در هم تنیده اند که تفکیکشان یک عمر وقت می خواهد چه برسد به تعریف کردنشان.

 

رویا های بی شماری دیده ام که آن قدر مقدسند که مسخره است اینجا با کیبورد از آنها حرف زد.

 

حسرت 1: کاش می شد آدم ها رویاهای همدیگر را می دیدند تا دیگر نیازی به تعریف کردنشان نباشد.

 

حسرت 2: کاش می شد آدم ها رویاهای همدیگر را می دیدند تا دیگر نیازی به حرف زدن نبود.

 

پرسش: بعضی نگاه ها آن قدر صمیمی و آشنایند که نمی دانم آیا آن ها را در رویاهایم دیده ام یا آیا صاحب نگاه ها رویاهای من را دیده اند؟

 

حسرت 3: کاش می شد پس از مرگ هم رویا دید.

 

حسرت 4: کاش می شد وبلاگی در عالم رویا داشتم تا همه رویاهایم را آنجا بنویسم.

کاش...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 21:38  توسط مهدی  | 

  1. چرا کسی رمان ما رو نمی خونه؟ ببینید امین دلسرد شده فصل 6 رو نمی نویسه. ولی دیر و زود امین بالاخره فصل 6 رو می نویسه ولی من مثل اون نیستم. اگه ببینم کسی رمان رو نمی خونه، کارو رو تعطیل می کنم. بخونید دوستان. ضرر نمی کنید!

 

  1. دیشب با یکی از رفقا جلوی یک کیوسک روزنامه فروشی ایستاده بودیم. اون یه چیزی خرید و ... من انگار دنبال یه چیزی می گشتم اما نمی دونستم چی. یه هو یاد کیهان بچه ها افتادم. می خواستم ببینم هنوز منتشر می شه یا نه؟ دیدمش. هنوز همون قدی بود، اندازه اش هیچ تغیییری نکرده بود. ویژه نامه 50 سالگیش بود. یکی برداشتم. دوستم چپ چپ نگاهم می کرد! کلاس دوم دبستان که بودم پدر برای اولین بار با کیهان بچه ها اومد خونه. سال 68 بود. تا مدتی این قضیه هر هفته تکرار می شد. بعدش دیگه خودم می رفتم می خریدم. بعد از چند سال هم احساس کردم بزرگ شدم و به جای کیهان بچه ها چیزای دیگه می خریدم! ولی هنوز همه شماره هایی رو که خریدم نگه داشتم؛ اینجا نیست، یه گوشه ای از پارکینگ خونه اس توی آبادان. مجله رو که ورق می زدم و خاطرات آدما رو از کیهان بچه ها می خوندم ( از صفار هرندی گرفته تا محمود فکری! ) به این فکر افتادم چرا من هیچ خاطره ای ندارم. اسم حتی یک داستان یا پاورقی یادم نمی یاد. شما اگه یادتونه، بگین شاید من هم یادم اومد. امان از این حافظه. راستی الان کیهان بچه ها 150 تومنه. شما یادتون هست اون وقتا چند بود؟

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384ساعت 10:12  توسط مهدی  | 

 

 فصل پنجم آماده است. فصول ۱ و۳ را قبلاْ همین جا خوندین. فصل ۲ و ۴ رو هم اینجا.

 

_ علاوه بر اینکه خوش تیپه،  پولدار هم هست.

_ مگه خوش تیپه؟

_ خوش تیپی اش مهم نیست. مهم اینه که پولداره.

_ چقدر پولداره؟

_ نگفته مگه بهت؟ اندازه تو پول داره.

_ تو اندازه منو از کجا می دونی؟

_ اندازه چی رو؟ من فقط گفتم به اندازه کافی پولدار هست که...

_ نه! تو گفتی به اندازه تو پول داره.

_ اندازه من؟

_ نه، اندازه من.

_ خب؟

_ حالا اندازه منو از کجا می دونی؟

 

سمیه از اون دخترای متخصص عصبی کردن پسرها بود. سیاوش قبل از اون با دختر های زیادی بود، اما سمیه شبیه هیچ کدوم از اونها نبود؛ نه پریسا، نه نوشین، نه دنیا، نه المیرا، نه نرگس، نه مهدیس، نه لیلا، نه شقایق، نه بهاره، نه مریم، نه درسا، نه مرضیه، نه آزاده، نه عسل، نه مهشید، نه زری، نه فاطی، نه معصومه، نه مونا، نه حتی نیلوفر!

سیگارشو توی فنجان نیمه پر چای خاموش کرد و پا شد. هر وقت عصبی می شد از جایش بلند می شد، ولی برای بعد از اون هیچ وقت هیچ تصمیمی نداشت. اون قدر به سمیه احتیاج داشت که جلوی فوران خشم خود را بگیرد. دوباره نشست و به سیاهی شبق گون چشمان شبق گون سیاهِ سمیه زل زد. یکی بهش گفته بود برای اینکه بتونی روی دخترها تأثیر بگذاری، باید توی چشم هاشون نگاه کنی.

 

_ ببین سمیه...

_ نگفتی؟

_ چی رو؟

_ اندازه منو از کجا می دونی؟

 

محکم زد توی گوش سمیه. سیاوش همیشه این جوری روی اون تأثیر گذاشته بود. خیلی کتکش می زد و خیلی جاهای صورت و بدن سمیه کبود بود. سمت چپ پیشونی، زیر چشم چپ، سمت چپ چانه اش، زیر گردنش متمایل به چپ و ... کبودی ها تقریباً یک خط راست تشکیل می دادند. یک همچین شکلی:

                                                                                                

                     *

                     *

                     *

                     *

....

سیاوش راست دست بود. و همیشه طرف چپ صورت و بدن سمیه کبود بود. سمیه مطمئن بود که هیچ وقت سمت راست بدنش کبود نمی شود. حداقل توسط سیاوش این اتفاق نمی افتاد. این اطمینان خاطر ناشی از توافق پنهانی و ناخودآگاه بین آن دو بود برای مصون ماندن سمت چپ بدن سمیه! معامله خوبی بود و هر دو طرف راضی بودند.

 

_ یواش تر! خیلی حیوونی، احمق!

سیاوش حیوون بود اما احمق نه! اون خوب می دونست که سمیه هم از آرزو خوشگل تره و هم جوون تر. کتک خورش هم که خوب بود. اما سیاوش، آرزو را فقط یرای سکس نمی خواست. او اهداف مهم تری داشت.

 

_ قربون اون چشمات برم! چرا کاری می کنی که بزنمت. این دفعه که فرهاد می یاد بیشتر تحویلش بگیر. خب؟

_ خب.

 

سیاوش از جاش بلند شد.

 

_ از دهنت نپره صداش کنی فرهاد. اون هنوز حسامه. یادت باشه. خب؟

_ خب.

 

این بزرگ ترین ترس سیاوش بود. اگر سمیه، فرهاد رو فرهاد صدا می کرد همه چیز لو می رفت. روزی چند بار این مسأله رو به سمیه گوشزد می کرد اما هنوز شب ها کابوس می دید. سیاوش خیلی می ترسید. توی زندگیش یاد گرفته بود که به دخترهای زیر سی سال اعتماد نکند. سمیه 27 سالش بود و آرزو 31. به طرف در خروجی رفت.

 

_ برو یه آب به سر و صورتت بزن. چیزی که کم وکسر نداری؟

_ نه.

 

سیاوش در را آرام پشت سرش بست. سمیه چند لحظه به در خیره ماند. بعد دستی به سمت چپ صورتش کشید و به سمت تلفن رفت.                                                                           

                                                                                                 

                                                        

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 1:14  توسط مهدی  | 

پاییز هم تموم شد؛ بدترین خبر برای من. شاید باور نکنید ولی همه اتفاقات مهم زندگی من توی پاییز افتاده؛ هر چی که فکرشو بکنید. به جز یکی دو مورد. اگر چرخ فلک و دور گردون دو روز بیشتر صبر می کردن، خودم هم توی پاییز به دنیا می اومدم.

 

نمی دونم چرا، ولی فقط توی پاییزه که نشانه هایی از حیات در من دیده می شه. پاییز که تموم می شه ، زمستون می آد: اوج کرختی من. فقط می شینم مردمو نگاه می کنم. بعدشم که بهاره. تا آخر بهار گیجم. اصلاً نمی دونم چکار کنم، مردم منو نگاه می کنن. بعدش هم تابستونه که سه ماهش برایم اندازه سه سال طول می کشه. بی نمک ترین و جدی ترین فصل سال. بی خودی این ور و اون ور می رم. نه من مردم رو می بینم نه اونا منو. بعدش هم دوباره پاییز خودم.

پاییز من هم تموم شد و...

 

هزار شب نشینیِ هزار شب یلدا هم دیگه فایده ای نداره.
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 1:18  توسط مهدی  |