دستم به فنجان خورد و چند قطره قهوه ریخت روی میز. با قاشق داشتم قهوه ها را جمع می کردم که در باز شد و آمد تو. همانطور که نگاهم می کرد جلوتر آمد. چهره اش هیچ حالت خاصی نداشت، مثل همیشه. به سمت شلوغ ترین میز رفت و کنار دوستانش نشست؛ پشت به من. نه! نیم رخش را می دیدم. بعد از این همه سال. نمی دونم چرا طی این سال ها نیم رخش را بیشتر از تمام رخش دیده بودم؟ هیچ عکس العملی نشان نداده بود. بعد از این همه سال. هیچ عوض نشده بود. من هم همینطور. اشک توی چشمهایم جمع شده بود. پانی آمد و دو برگ دستمال کاغذی برداشت و دست هایش را خشک کرد.
ـ داری گریه می کنی؟
ـ نه، دود سیگار رفت تو چشمم.
ـ گریه نکن پسر. گفتم که زود برمی گردم. بریم؟
ـ بریم؟.....بریم.
ولی از جایم تکان نخوردم. آخر او آنجا بود. تازه آمده بود. مثل همیشه بی آن که وراجی کند، توجه جمع را به خود جلب کرده بود. دیگر حالم داشت از این تصادف های احمقانه به هم می خورد. مدت ها بود که وقایع زندگی من به دو بخش تقسیم شده بود. تصادف های احمقانه و سیستم علی ـ معلولی خسته کننده. هیچ وقت با هیچ کدامشان کنار نیامده بودم. حالا هم که دیگر مدتی بود هر در کنار هم و به موازات یکدیگر داشتند من را عذاب می دادند. حالا چرا ؟ حالا چرا آمده بود؟ حالا که دیگر زندگیم به یک تعادل آرام و رخوتناک رسیده بود.
ـ پاشو دیگه. بچه ها منتظرن.
بلند شدم. منو ندید. پشتش به من بود.نه! نیم رخشو می دیدم. پس اگر می خواست می توانست منو ببینه. حتماً نخواسته بود. پانی دستتم را گرفت و به طرف در برد. جیب هایم را وارسی کردم. شاید هنوز امیدی برای بازگشت بود. شاید بسته سیگاری، کبریتی، چیزی جا گذاشته بودم.آن وقت برمی گشتم و می رفتم با او صحبت می کردم. از همه این سال ها و اگر فرصت می شد از خیلی قبل تر. اما نه؛ بعضی وقت ها همه چیز سر جای خودش است. پانی در را باز کرد و .... وقتی قطرات باران به صورتم خورد، فهمیدم که دیگر امیدی نیست. باز هم اشک هایم را ندیده بود.
با صدای بسته شدن در سرش را برگرداند، اول به طرف در و بعد به طرف میزی که تا چند لحظه قبل من آنجا نشسته بودم. چند بار سرش را به اطراف چرخاند و با نگرانی به دنبال نشانه ای از من گشت. اما من رفته بودم. از جایش بلند شد و به طرف در رفت. در را باز کرد و بیرون رفت. اما من را ندید. من رفته بودم. باران هم شدیدتر شده بود. برگشت داخل و به سراغ پسرکی که داشت میز ما را جمع می کرد، رفت.
ـ آقا ببخشید...
ـ بفرمایید.
ـ این آقایی که اینجا نشسته بودند. پیرهن سفید پوشیده...
ـ اونی رو که با یه خانم بودن، می گین؟
ـ با یه خانم؟
ـ آره اینجا نشسته بودن. چند دقیقه پیش رفتن.
ـ زیاد میان اینجا؟
ـ نه. من که تا حالا ندیده بودمشون.
ـ مرسی.
و برگشت. سر جایش نشست، اما بی قرار. این بار هم اشک هایم را دیده بود اما باز به روی خودش نیاورده بود. دوباره رفت بیرون، ولی این دفعه زود برنگشت. چند بار پیاده رو را زیر باران طی کرد و همان جا جلوی در کافی شاپ ایستاد. زیر باران. به این امید که شاید من چیزی جا گذاشته باشم و برگردم. سیگاری، کبریتی، چیزی. شاید.
نمی دانم این اتفاقات افتاد یا نه.
ـ سبز شد برو.
پانی با تعجب داشت نگاهم می کرد.
ـ کجایی؟ همه دارن بوق می زنن. بریم دیگه.
پایم را گذاشتم روی کلاج و بعد دنده یک. رفتم. رفتیم. من و پانی.
فرهاد و آرزو خوب می دونستند که این موقع عصر دایی غلامرضا باید نمایشگاه باشه. پس با خیال راحت رفته بودند به ویلایش وسط باغ و روی تختش که وسط اتاق خوابش بود خوابیده بودند. آرزو فکر کرده بود که فرهاد برای اینکه سرحال بیاید به هوای تازه احتیاج دارد. فرهاد هم در مورد آرزو همین فکر رو کرده بود. بنابراین با پیشنهاد گذراندن بعد از ظهری عاشقانه در باغ دایی غلامرضا کسی مخالفت نکرد. البته هیچ کدومشون یادش نبود که پیشنهاد رو چه کسی مطرح کرده. اما مشکل این نبود؛ مشکل این بود که آن به هم پیچیدن های از روی رفع تکلیف هیچ نشانی از یک رابطه عاشقانه یا حتی هوس آلود نداشت.
ـ تو زمین فوتبال هم همینقدر بی حالی؟ نکنه انتظار داری اینجا هم تشویقت کنند؟
ـ تو زمین تحرک و حس و حال بقیه باعث می شه که تو هم از تموم انرژیت استفاده کنی. علاوه بر این یه فوتبالیست خوب و حرفه ای نیازی به تشویق دیگران نداره. توتی وقتی سی هزار تماشاچی لاتزیو بهش فحش می دن بهتر بازی می کنه.
ـ اما توتی بعد از بازی با لاتزیو که می ره خونه، قبل از اینکه بره بغل زنش بخوابه حداقل یه دوش می گیره!
هر وقت آرزو از فرهاد ایراد می گرفت، خال بزرگ کنار بینی اش در نظر فرهاد بزرگتر و برجسته تر به نظر می رسید. آرزو متوجه نگاه خیره فرهاد به خالش شد و فهمید که زیاده روی کرده.
ـ خب شاید بعضی وقت ها هم فرصت نکنه دوش بگیره! مهم نیس. بیا ادامه بدیم.
موبایل فرهاد به صدا در آمد. نگاهی به آن انداخت: شماره مادر. پاسخی نداد.
ـ کی بود؟
ـ کسی نبود. بهتره من برم دوش بگیرم.
ـ نه من همینجوری هم دوس دارم. بعد با هم می ریم!
فرهاد از جایش بلند شد و شروع کرد به پوشیدن لباسهایش. آرزو فهمید که دیگر راهی برای منصرف کردن او باقی نمانده.
ـ حالا چرا لباسهات رو می پوشی؟ مگه نمی خوای دوش بگیری؟ همین بغله که.
ـ می رم خونه دوش می گیرم. ممکنه دایی غلامرضا ناراحت بشه.
ـ اومدیم روی تختش خوابیدیم، یه دوش دو دقیقه ای که دیگه چیزی نیس.
ـ حموم خونه خودمون یه چیز دیگه است.
ـ آخه اذیت می شی این همه راه بری تا شهرک، یه دوش بگیری و برگردی!
ـ کجا برگردم؟ امروز باشگاه های انگلیسه.
ـ تو اصلا منحرفی. زنتو ول می کنی می ری پر و پاچه بچه انگلیسی ها رو دید می زنی. بیخودی هم از من ایراد می گیری که من سردم و نمی تونم و ...
ـ تو هم بپوش بریم. پایین منتظرم.
آرزو با حسرت مسیر رفتن مرد زندگیش را با چشم دنبال کرد. او خبر نداشت که سه ماه و دو روز بعد مسیر زندگیش عوض خواهد شد.
کتایون از نگاه کردن به امیر خسته نمی شد.
ـ کاش پنجره های این آلاچیقه پرده داشت. اون وقت با خیال راحت کارمونو می کردیم.
ـ مگه می خواهیم چه کار کنیم؟ قرار شد فقط صحبت کنیم.
ـ آره. ولی شاید بعدش...
ـ کسی از اینجا رد نمی شه. دایی غلامرضا هم که الان نمایشگاست.
دایی غلامرضا به امیر گفته بود که هروقت کاری دارد می تواند از باغ او استفاده کند؛ اما نه هر کاری. کتایون ، امیر را به طرف خود کشید و سرش را روی شانه او گذاشت. قول داده بود که در مورد رفتن او به کانادا حرفی نزند. بعد از موفقیت پژوهش امیر درباره سلول های بنیادین، چند دانشگاه معتبر کانادا برایش دعوت نامه فرستاده بودند. کتایون سرش را بالا آورد و به امیر نگاه کرد. او را به طرف خود کشید و لب هایش را بر لب های او گذاشت و بوسه ای طولانی................................. هر دو سر خود را عقب آوردند. امیر دوباره جلو رفت و لب های کتایون را بوسید. نه این که بار اول او را راضی نکرده بود. نه، مسأله این نبود. او همیشه از بوی نفس آدم ها متنفر بود، به خصوص دختری که چند ساعت قبلش به خرج او کلی شیشلیک لمبانده بود. فقط به این خاطر یک بار دیگر او را بوسید که نوک پستان های او را یک بار دیگر یر سینه خودش احساس کند. این بار با خودآگاهی کامل از این تماس. اگر در همان لحظه کسی از کنار آلاچیق رد می شد و آنها را می دید، فکر می کرد که او عاشق سینه چاکی است که قادر به دل کندن از لب های محبوبش نیست اما امیر فقط یک تماس جزئی با دو جسم کوچک را می خواست. تمام واقعیت نزد همه نیست و هر کس تکه واقعیت خود را می چسبد و در آن لحظه برای امیر هچ چیز واقعی تر از آن دو تکه کوچک از واقعیت نبود.
این دفعه دیگر کتایون ول کن نبود و از تمام قدرت زنانه اش برای به پایین کشیدن امیر استفاده کرد. همه اهل فامیل فکر می کردند که امیر عاشق دختر خاله اش کتایون است. اما کتایون در نظر امیر فقط یک حسن ختام خوب حضورش در ایران قبل از سفر به کانادا بود. کتایون برای امیر مبنایی بود برای مقایسه بین دخترهای ایرانی و دختر های کانادایی که در تورنتو انتظارش را می کشیدند. از همین لحظه یا حتی خیلی قبل از آن کتایون به یک خاطره دور تبدیل شده بود. کتایون به هیچ وجه نمی خواست امیر را از دست بدهد اما امیر هم نمی خواست از مسابقه فرار مغز ها جا بماند. خوب می دانست که این آخرین باری است که با دختر خاله اش است، پس می خواست نهایت استفاده را بکند. موزیک love story هم که چند لحظه ای بود در فضا پیچیده بود از همین حالا یک حس نوستالژیک قاطی ماجرا کرده بود. کتایون کیفش را که باز کرد، صدای موزیک بیشتر شد. موبایلش را درآورد.
ـ مامانه! چی بهش بگم؟ بگم کجام؟
ـ فقط نگو با منی.
ـ ولش کن. جواب نمی دم.
مادرها همیشه بی موقع زنگ می زنند. امیر از جایش بلند شد. آخرین خاطره اش از یک دختر ایرانی نیمه کاره مانده بود.
ـ کجا داری می ری؟
ـ تو هم بپوش بریم. خاله مهوش نگران می شه.
ـ قرار بود با هم صحبت کنیم.
ـ بقیه اش بمونه توی ماشین.
کتایون تا به حال اینقدر تحقیر نشده بود. به خودش گفت مردهای زیادی هستند که قدر منو بدونند. حیف که فرهاد داداشمه.
دایی غلامرضا از لای در فرهاد و آرزو رو روی تختش دید. زیر لب لا اله الا اللهی گفت و در حالی که شکمش بالا و پایین می رفت از پله ها پایین امد. دو تایی به سمت آلاچیق ته باغ رفتند. نمایشگاه رو سپرده بود دست مسعود. همیشه قرارهای کاری اش رو توی باغ می گذاشت. از پنجره آلاچیق، امیر و کتایون را در آغوش هم دید.
ـ این عاشق سینه چاک هم ول کن کتی نیس. پسره داره می ره کانادا، اما هنوز تو دختر خاله اش گیر کرده. من هم بهتره یه نئون قرمز بزنم در باغ. بیا بریم.... گفتی اسمت چی بود؟
ـ سمیرا.
سمیرا آخرین دختر از کلکسیونِ دخترِ دایی غلامرضا بود. این یکی 206 می خواست.
ـ ببخشید سمیرا خانوم. من یه راست رفتم سراغ اصل مطلب. بریم استخر.
ـ استخر؟! آخه من شنا بلد نیستم آقای متوسل.
ـ همه به من می گن دایی. شما هم بگو دایی من معذب نباشم. استخر ما آب نداره. تو استخر خالی که می تونی شنا کنی؟
استخر ـ عرض: 10 متر طول: 26 متر عمق: از 1 متر تا 6 متر
کف استخر پوشیده از برگ درخت بود؛ چند لاستیک کهنه، چند کارتن خالی و جسد باد کرده یک گربه سفید که به مرور زمان کبود شده بود. نگاه سمیرا خیره مانده بودبه گربه که صدای کلفت دایی غلامرضا پرده نازک گوشش را نوازش داد.
ـ بپر پایین سمیرا خانوم!
سمیرا نگاهی به سینه پر موی دایی غلامرضا که کف استخر نشسته بود، انداخت.
ـ اینجا؟
ـ ناز نکن خانوم. بپر که دیر شد.
دایی غلامرضا بلد بود با مشتری هایش چطور برخورد کند. اگه سمیرا پاجرویی، چیزی می خواست یه چیزی. ولی 206 که چیزی نبود. سمیرا با احتیاط پا به استخر گذاشت. سعی می کرد کفش های جیر آبی اش کثیف نشود. دایی غلامرضا جلو رفت و تفقد کنان دستی به سر و گوش قربانی اش کشید.
ـ اِ، مانتوی شما هم که بندیه؟! راستی ماشین هم دادم دست بچه ها. آب بندی شده.
و قاه قاه خندید. سمیرا که نمی دانست دایی به چه چیزی می خندد، خودش مانتو را درآورد. دایی غلامرضا به سمت قسمت عمیق استخر رفت و به دیواره اش تکیه داد.
ـ بقیه اش رو هم درآر و بدو بیا اینجا!
سمیرا همه کارها را مو به مو انجام داد و آرام به طرف دایی رفت.
ـ نه. برگرد سرجات. گفتم بدو.
ـ آخه نمی شه. نمی تونم.
ـ قرارمون یادت رفت؟
ـ آخه پام درد می کنه.
ـ عیب نداره. دراز بکش. غلت بخور بیا پایین!
ـ چی؟ چکار کنم؟!
ـ نترس دایی اینجاس! می گیرتت.
تن سمیرا با تماس با برگ ها مور مور شد. چنین صحنه ای رو تو هیچ B-movie ای ندیده بود. بیچاره سمیرا! برای عوض کردن پرایدش با 206 چه مرارت ها باید می کشید. نگاهی به انتهای استخر انداخت. آب تیره رنگی به عمق 15 ـ 10 سانتیمتر آنجا جمع شده بود.
ـ چقدر نازک نارنجیه! بعدش می ری دوش می گیری. بجنب دیگه.
سمیرا نگاهی به جسد گربه انداخت. امیدوار بود دایی آن قدر منحرف نباشد که همین بلاها را سر حیوان بیچاره هم آورده باشد. دل به دریا زد و ... دایی غلامرضا همانطور که قول داده بود او را گرفت. زبری سبیل او را که روی صورتش حس کرد، فهمید که کار از کار گذشته.
ـ آقای متوسل! یواش.
ـ به من بگو دایی. دایی.
ـ دایی! تو رو خدا!
ـ دایی قربونت بره. صبح اول وقت با هم می ریم محضر. ماشینو به نامت می زنم. شتابش خوبه. خیلی بروئه. دایی یه کم بیا بالا.....آها . الان شد. رنگشم....
موبایل دایی غلامرضا به صدا درآمد. موبایل رو از کمرش باز کرد.
ـ بله؟... سلام آبجی.... فرهاد و کتی؟.... بچه های شمان. سراغشونو از من می گیری؟... من باغم..... نه اینجا نیومدن.... قربون شما.... جمعه با پرویز خان تشریف بیارین در خدمت باشیم.... نه چه زحمتی....قربون شما... خدافظ.
موبایل رو سر جاش گذاشت و دور و برش را نگاه کرد.
ـ کجا سمیرا خانوم؟ یواش.... بذار با هم می ریم.....شما که پات درد می کرد....اِ اِ... ببین چه جوری می دوه!.... مانتوتو جا گذاشتی.... وایسا دایی!.... دایی!
به زودی فصل 7 رمان فصل مشترک رو می خونید. فصل 1و3و5 رو می گذارم اینجا. اونایی که نخوندند ، حتماً بخونند. اونایی هم که خوندند ، یه بار دیگه بخونند. فصلهای 2و4و6 رو هم در وبلاگ امین بخونید. به زودی رمان فصل مشترک قراره صاحب یه وبلاگ بشه.
فصل۱
بستنی شکلاتی
سه ماه و دو روز بود که آرزو و فرهاد با هم توي يک تخت خواب نخوابيده بودند اما آرزو به کتايون تنها گفت بيست روز. کتايون آخرين قاشق بستني شکلاتي را از دهانش بيرون درآورد و همانطور که به عکس فرهاد خيره شده بود دور لبهاي قرمزش را با زبان قرمزش پاک کرد. اولين باري که اين کار را کرده بود دوازده سال پيش بود. امير، پسر خاله اش داشت نگاهش مي کرد. عاشق کتايون شد. بعد از آن روز کتايون بارها اين کار را تکرار کرد اما ديگر کسي عاشقش نشد! او فکر مي کرد شايد پسرهاي اين دوره بستني شکلاتي دوست ندارند. چند شب قبل خواب ديده بود که روي يک سطح پوشيده از بستني شکلاتي مشغول قدم زدن است که توسط چند پسر محاصره مي شود. او سعي مي کند از دستشان فرار کند. شروع مي کند به دويدن. پسر ها او را تعقيب مي کنند اما يکي يکي روي زمين مي افتند. تنها يک نفر باقي مي ماند. کتايون سرعتش را بيشتر مي کند. از پسر دور مي ود ولي ناگهان پايش پيچ مي خورد و سردي بستني را روي صورتش احساس مي کند. سرش را از ميان بستني ها بيرون مي آورد و بالاي سرش را نگاه مي کند؛ پسر بالاي سرش ايستاده است. کتايون دور لبش را با زبان پاک مي کند. پسر به او خيره شده است، کتايون هم به او. دوباره سرش را در بستني ها فرو مي برد و ...
_ بازم بستني مي خوري؟
کتايون به آرزو نگاه کرد و سرش را تکان داد.
_ بيست روز! مي دوني يعني چي؟
_ يعني چي؟
کتايون خوب مي دانست بيست روز يعني چي. براي دختري مثل اودو روز هم زياد بود، چه برسد به بيست روز.
آرزو ظرف بستني کتايون را برداشت.
_ بهم مي گه تو سردي. تو سرد شدي.
کتايون نگاهش را از خال بزرگ کنار بيني آرزو که چند تار مو هم از آن بيرون آمده بود، گرفت و به چشمان او نگاه کرد.
_ سرد؟
_ آره سرد. مثل بستني!
و از اتاق بيرون رفت. هر مردي کافي بود حتي يک بار آرزو را مي ديد تا دنبال بهانه اي مي گشت که با او نخوابه. بهانة فرهاد يکي از دم دست ترين آن ها بود! کتايون فکر کرد؛ سرد مثل بستني! پس اشتباه نمي کرد. بعضي ها داغشو دوست دارن. مردهاي اين دوره بستني دوست ندارن. وقتي مردها دوست نداشته باشن مي توني مطمئن باشي که پسرها متنفرن.
آرزو با يک ظرف بستني برگشت وآن را جلوي کتايون گذاشت. کتايون نگاهي به بستني کرد و بعد به آرزو.
_ خب! بايد ببينيم حق با فرهاده يا نه؟
آرزو بي هيچ حرکتي تنها به او زل زده بود.
_ اين که مي گه تو سردي رو مي گم. انگليسيها بهش مي گن فريج. بايد امتحان کنيم ببينيم راس مي گه يا نه. يه جوري بايد تو رو تحريک کرد. البته اگه تحريک بشي.
شروع کرد به کندن لباسهايش.
_ چکار داري مي کني؟ تو مي خواي منو تحريک کني؟
کتايون لبخند زد.
_ کليت که فرق نمي کنه. بقيه جزييات رو هم مي توني از تخيل خودت استفاده کني!
الان ديگر وقت توصيف کتايونه: زن ها دو دسته ان؛ اونهايي که در خيابان بي اعتنا از کارشون رد مي شي و اون هايي که وقتي از کنارشون رد شدي، برمي گردي و دوباره نگاهشون مي کني. کتايون ارزش حتي بيش از دو بار نگاه کردن را داشت. کلکسيوني بود از تمامي خصوصياتي که در طول تاريخ علت پايداري پيوند زن و مرد بوده اند. پوست سفيد و لطيف، چشمان درشت و خمار، بيني خوش تراش، لب هاي قرمز و شهوت انگيز و کمي پايين تر دو برجستگي سفت و توپر روي قفسة سينه. و باز پايين تر در انتهاي کمر، يک انحناي زيبا و کلاسيک. سه تکه از از پنج تکه لباسي که تن کتايون بود، موقعيت هاي جديدي پيدا کرده بودند: بلوز قرمز روي دستة مبل، تاپ استرچ شيري رنگ روي قفسة کتابخانه بين نقد عقل محض کانت و پوست انداختن فوئنتس و شلوار مشکي که کف اتاق ولو شده بود. تنها دو تکه باقي مانده بود؛ کوچکترينشان و البته مهم ترينشان. کتايون آن ها را مثل مريلين مونروي خارش هفت ساله در روزهاي داغ تابستان در يخچال نگه مي داشت. برگرديم سراغ قصة خودمان.
کتايون هماهنگ با موزيک لايتي که پخش مي شد شروع کرد به تکان دادن خودش. باد شديدي پردة پنجره را تکان مي داد و نور خورشيد روي بدن کتايون به رقص درآمده بود. کتايون تمام تلاشش را کرده بود که برنزه شود اما موفق نشده بود. دوست داشت رنگ پوستش مثل بستني شکلاتي باشد. حتي يک بار سطح بدنش را با بستني شکلاتي پوشانده بود. فکر کرد در يک ظهر تابستان در ساحل دراز کشيده است. دو مرد از کنارش رد مي شوند و به او که در حال خوردن بستني شکلاتي است نگاه مي کنند. صداي آنها را مي شنيد که در مورد هارموني بافت ماسه هاي ساحل، بستني شکلاتي و پوست شکلاتي او صحبت مي کنند. بحثشان به درگيري تبديل مي شود و يکي از آن ها جرأت مي کند و جلو مي آيد و آن يافت ها را با دست لمس مي کند.
_ نه کتي! من از اوناش نيستم. بااين چيزا تحريک نمي شم. شايد پسر ژيگولاي سر کوچه تون رو بتوني اينطوري تحريک کني، اما من به محرک قوي تري احتياج دارم.
اما کتايون بي توجه به آرزو فکر کرد که آيا دوست دارد ماجراي ساحل را واقعاً تجربه کند يا بهتر است قبل از آن در رويا با آن برخورد کند؟ او معتقد بود که تجربه هاي مجازي رويا منجر به عکس العمل هاي طبيعي و واقعي مي شوند.
_ مي دوني تو يه کم با فرهاد فرق مي کني. اميدوارم اينو درک کني کتي.
کتايون به آرزو نگاه کرد. غرق در خيااتش به طرف او رفت و او را محکم در آغوش گرفت.
_ آرزو بگو ببينم فرهاد بستني شکلاتي دوس داره؟
آرزو در تقلاي خلاصي از بازوان کتايون بود ولي کتايون ول کن او نبود.
_ آره؟ دوس داره؟
دستش را پشت آرزو برد و بلوزش را بالا زد.
_ آرزو منو بچش ببين چه طعمي مي دم!
بلوز آرزو را درآورد و خودش را به او چسباند. برخورد پوست داغ او و پوست يخ آرزو، آرزو را وادار کرد که چشمانش را ببندد و تن به يک تجربة جديد بدهد.
_بگو مزة بستني مي دم. بستني شکلاتي!
آرزو را روي کاناپه انداخت. بستني شکلاتي داشت سطح اتاق را مي پوشاند و بالا مي آمد. کتايون سرش را روي شکم آرزو گذاشت. بستني شکلاتي داشت بالا و بالاتر مي آمد. کتايون چشمان نيمه بازش را بازتر کرد و سرش را بالا آورد و به آرزو نگاه کرد. سرش را با همان سرعتي که بستني شکلاتي بالا مي آمد، بالا برد. وقتي لب هاي گوشتالودش به موازات لب هاي رنگ پريده و باريک آرزو قرار گرفت ديگر آن ها در بستني غوطه ور بودند. آرزو در استخر بستني شکلاتي دست و پا مي زد اما کتايون او را رها نمي کرد. گويي از ازل به او چسبيده بود. کتايون آن چنان از سرماي بستني شکلاتي غرق در لذت بود که متوجه اطرافش نبود. ناگهان در کمد ديواري باز شد و سياوش داخل استخر پريد. در کسري از ثانيه شکل مبهم و هوس آلود استخر بستني شکلاتي، جاي خود را به هندسة خشک و قاطع يک مثلث عشقي داد.
*****
فصل ۳
ملال دلچسب خستگی پس از فتح
خواب غریبی بود. من بودم و سعید و نوید، لب دریا. یه دختره هم اونجا دراز کشیده بود. قربونش برم. بقیه اش یادم نیست. ولی خواب عجیبی بود. فکر می کنم تأثیرات گراس شب قبلش بود. الباقی گراس رو بار زدم و …پشت فرمون توی خیابون بودم. رفتم مدرسه. بچه ها با تیم ناحیه 2 بازی داشتند. فرهاد پا عوض کرد. با بدن راست رو نشون داد و از چپ در رفت. نفهمیدم کاپیتان گل زد یا نه، چون سریع زدم بیرون.
اولین تجربه همیشه بهترین تجربه است: زن شوهردار! پیکان جوانان گوجه ای مدل 55 ارثیه مرحوم ابوی هم انگار می دونست داره به مهم ترین سفر درون شهری اش در طول 30 سال گذشته می ره. رو پا و سرحال، مث فرهاد توی زمین فوتبال، مث من توی تخت خواب. اگه خوب می روندم تا 10 دقیقه دیگه اونجا بودم. فرهاد هم که تا یک ساعت دیگه مدرسه بود، بعدش هم قرار بود بره دنبال نخود سیاه: خونه سمیه. احساس می کردم دارم زیر بار خوشبختی له می شم. " اِ… این هواپیماست؟ پس چرا اینقدر پایینه؟ شاید هم من زیاد بالام! خب خره! اینجا فرودگاهه، داره فرود می یاد. اِاِ… رفت توی ساختمون! عجب توهمی!
4،3،2. بدی جوانان گوجه ای مرحوم ابوی این بود که دنده 5 نداشت. شاید نمی دونست برای چنین لحظاتی بهش نیاز داشتم. کاش می تونست پرواز کنه. چون فرصت کم بود باید بی هیچ مقدمه ای می رفتم سر اصل مطلب، مث اون فیلمه: درو باز می کرد؛ لبخند می زد. من بی هیچ لبخندی فقط نگاش می کردم. درو با پشت پام می بستم. می کوبیدمش به دیوار. اون به دیوار می چسبید و من به اون. پاشو می اورد بالا و بعد… پای راستشو یا پای چپشو؟ تو فیلمه چه طوری بود؟ هر چی فکر کردم یادم نیومد. مهم نبود. مهم این بود که قدم اولو محکم برمی داشتم. مطمئن بودم فرهاد از این کارا بلد نیست. اون نره خر فقط بلده توپ های پشت مدافعین رو جمع کنه و بزنه تو دروازه!
206 خوشگلی بود. راننده اش! چه جیگری! منو که دید زبونشو دور لبش آروم چرخوند. لباش رنگ جوانان مرحوم ابوی بود. چقدر شبیه دختره توی خوابم بود. چسبوندم بهش. هی می خواست در بره اما نمی تونست. معکوس زد. کشیدم چپ، باز گرفتمش. حیف که آرزو منتظرم بود وگرنه اینقدر باخشونت باهاش رفتار نمی کردم. دوباره چسبوندم بهش. رفت تو لاین بغل. بیچاره مجبور شد بره همتو دور بزنه. یه کم دیر سر قرارش می رسید.
پاشو نیاوردم بالا. نه چپ، نه راست. همیشه زندگی اونجوری که می خوای پیش نمیره. نه روی میز آشپزخونه، نه روی پیانو، اَه، شبیه هیچ فیلمی نبود. همه ماجرا خیلی کلیشه ای، توی یه اتاق خواب کلیشه ای وروی یه تخت خواب کلیشه ای بر پایه یه توافق دو طرفه کلیشه ای اتفاق افتاد. نه خشونتی، نه هیجانی، نه فریادی از ته دل و نه ناله ای از سر لذتی آمیخته با تردید.
من و آرزو روی صندلی عقب جوانان گوجه ای مرحوم ابوی بودیم و مرحوم ابوی هم پشت رل نشسته بود. همه تهران زیر پامون بود. مرحوم ابوی ذوق زده پایینو نگاه می کرد. 15 سال بود تهرانو ندیده بود؛ البته قبل از اون هم هیچ وقت تهرانو از بالا ندیده بود. ویراژ می داد و من هم روی صندلی عقب ویراژ می دادم. من با آرزو عشق بازی می کردم و مرحوم ابوی با جوانان گوجه ایش. حس بدی بهم دست داد. حس کردم به خاطر یه زن به جوانان گوجه ای خیانت کردم. سرمو بالا آوردم و رو به رو مو نگاه کردم. تمام سطح شیشه جلوی جوانان رو یه ساختمون خاکستری پوشونده بود. مرحوم ابوی داشت پایینو نگاه می کرد. هر چی داد زدم سرشو برنگردوند. من و آرزو و مرحوم ابوی و جوانان گوجه ای به ساختمون نزدیک شدیم و بوم!
بوم…بوم. یکی داشت در می زد. آرزو آشفته از اتاق بیرون رفت و من هم بی هیچ آشفتگی، حوله فرهاد رو دور خودم پیچوندم و حرکت کلیشه ای همه فاسق های دنیا رو انجام دادم: رفتم تو کمد. از توی سوراخ کلید، دختر لب گوجه ای اتوبان همت رو دیدم. اتفاقی که معمولاً توی نگاه اول می افته برای من تو نگاه دوم افتاد. اما خسته بودم، خیلی. یه خستگیِ خوب. چه ملال دلچسبی دارد خستگی پس از فتح!
چشمامو باز کردم و از سوراخ بیرون رو نگاه کردم. باور نمی کردم. چیزی رو که می دیدم اصلاً باور نمی کردم. احساس کردم آرزو پلی یه برای رسیدن به دختر لب گوجه ای. دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم. در کمد رو باز کردم و پریدم بیرون. اما قبل از در کمد یه در دیگه باز شده بود؛ در خونه……….کاپیتان!!
*****
فصل ۵
سیاهی شبق گون چشمان شبق گون سیاهش
_ هم خوش تیپه، هم پولداره.
_ مگه خوش تیپه؟
_ خوش تیپی اش مهم نیست. مهم اینه که پولداره.
_ چقدر پولداره؟
_ نگفته مگه بهت؟ اندازه تو پول داره.
_ تو اندازه منو از کجا می دونی؟
_ اندازه چی رو؟ من فقط گفتم به اندازه کافی پولدار هست که...
_ نه! تو گفتی به اندازه تو پول داره.
_ اندازه من؟
_ نه، اندازه من.
_ خب؟
_ حالا اندازه منو از کجا می دونی؟
سمیه از اون دخترای متخصص عصبی کردن پسرها بود. سیاوش قبل از اون با دختر های زیادی بود، اما سمیه شبیه هیچ کدوم از اونها نبود؛ نه پریسا، نه نوشین، نه دنیا، نه المیرا، نه نرگس، نه مهدیس، نه لیلا، نه شقایق، نه بهاره، نه مریم، نه درسا، نه مرضیه، نه آزاده، نه عسل، نه مهشید، نه زری، نه فاطی، نه معصومه، نه مونا، نه حتی نیلوفر!
سیگارشو توی فنجان نیمه پر چای خاموش کرد و پا شد. هر وقت عصبی می شد از جایش بلند می شد، ولی برای بعد از اون هیچ وقت هیچ تصمیمی نداشت. اون قدر به سمیه احتیاج داشت که جلوی فوران خشم خود را بگیرد. دوباره نشست و به سیاهی شبق گون چشمان شبق گون سیاهِ سمیه زل زد. یکی بهش گفته بود برای اینکه بتونی روی دخترها تأثیر بگذاری، باید توی چشم هاشون نگاه کنی.
_ ببین سمیه...
_ نگفتی؟
_ چی رو؟
_ اندازه منو از کجا می دونی؟
محکم زد توی گوش سمیه. سیاوش همیشه این جوری روی اون تأثیر گذاشته بود. خیلی کتکش می زد و خیلی جاهای صورت و بدن سمیه کبود بود. سمت چپ پیشونی، زیر چشم چپ، سمت چپ چانه اش، زیر گردنش متمایل به چپ و ... کبودی ها تقریباً یک خط راست درست می کردند. یک همچین شکلی:
*
*
*
*
....
سیاوش راست دست بود. و همیشه طرف چپ صورت و بدن سمیه کبود بود. سمیه مطمئن بود که هیچ وقت سمت راست بدنش کبود نمی شود. حداقل توسط سیاوش این اتفاق نمی افتاد. این اطمینان خاطر ناشی از توافق پنهانی و ناخودآگاه بین آن دو بود برای مصون ماندن سمت چپ بدن سمیه! معامله خوبی بود و هر دو طرف راضی بودند.
_ یواش تر! خیلی حیوونی، احمق!
سیاوش حیوون بود اما احمق نه! اون خوب می دونست که سمیه هم از آرزو خوشگل تره و هم جوون تر. کتک خورش هم که خوب بود. اما سیاوش، آرزو را فقط یرای سکس نمی خواست. او اهداف مهم تری داشت.
_ قربون اون چشمات برم! چرا کاری می کنی که بزنمت. این دفعه که فرهاد می یاد بیشتر تحویلش بگیر. خب؟
_ خب.
سیاوش از جاش بلند شد.
_ از دهنت نپره صداش کنی فرهاد. اون هنوز حسامه. یادت باشه. خب؟
_ خب.
این بزرگ ترین ترس سیاوش بود. اگر سمیه، فرهاد رو فرهاد صدا می کرد همه چیز لو می رفت. روزی چند بار این مسأله رو به سمیه گوشزد می کرد اما هنوز شب ها کابوس می دید. سیاوش خیلی می ترسید. توی زندگیش یاد گرفته بود که به دخترهای زیر سی سال اعتماد نکند. سمیه 27 سالش بود و آرزو 31. به طرف در خروجی رفت.
_ برو یه آب به سر و صورتت بزن. چیزی که کم وکسر نداری؟
_ نه.
سیاوش در را آرام پشت سرش بست. سمیه چند لحظه به در خیره ماند. بعد دستی به سمت چپ صورتش کشید و به سمت تلفن رفت.
