تبليغاتX
سوراخ تو دیوار

سوراخ تو دیوار

شب نوشتها

چند روز پیش درباره لذت کشیدن اولین سیگار و اینکه چطور می شود آن لذت را بازسازی کرد، نوشتم. امشب شروع کردم به خواندن رمان وجدان زنو اثر ایتالو اسوِوو. رمان با توضیحات زنو در مورد تمایلش به سیگار کشیدن شروع می شود. او می گوید که همیشه از سیگار کشیدن بدش می آمده و چون همیشه از این کار منع می شده شروع کرده به سیگار کشیدن تا جایی که در بیست سالگی دکتر این کار را برای او ممنوع می کند ولی او کماکان به سیگار کشیدن ادامه داده و ..... می رسد به جایی که در مورد تصمیم هایش صحبت می کند. او همزمان با گرفتن هر تصمیم مهمی در زندگیش سیگاری روشن می کند و به خود قول می دهد که این سیگار آخر باشد اما زمان اتخاذ تصمیمی دیگر پیش می آید و سیگاری دیگر و باز هم تصمیم و سیگار و الخ.  به هر حال ظاهراً او هیچ گاه موفق به ترک سیگار نمی شود.

 

پاراگراف آخری که خوندم اینه:

 

تصور می کنم طعم و مزه سیگار وقتی که آخرین سیگار باشد به مراتب بیشتر است. تمام سیگارها مسلماً طعم و مزه خود را دارند ولی ابداً شدت آن ها به شدت طعم و مزه آخرین سیگار نیست. مزه آخرین سیگار بیشتر از این جهت است که شخص احساس می کند که بالاخره به سست عنصری خود پایان داده است و آینده ای سرشار از سلامت و نیرو در انتظارش است. در حالی که سایر سیگارها اهمیت مخصوص به خودشان را دارند و انسان با روشن کردن آن ها آزاد بودن خود را اعلام می دارد، ولی آینده ای سرشار از سلامت و نیرو خیلی در دسترس نیست، البته امکان رسیدن به آن همیشه وجود دارد.

 

                                                                                              ( ص 19 )

 

 

امیدوارم رمان خوبی باشه.

 

یک نقد بر وجدان زنو از وبلاگ ناصر غیاثی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 1:4  توسط مهدی  | 

هنوز هم می شود پس از 8 سال سیگار کشیدن، لذت اولین سیگار را تجربه کرد. کافی است که وقتی از یک خواب طولانی بیدار شدی و قبل از این که چیزی بخوری، بروی لب پنجره سیگاری روشن کنی. فراموش نشود که حتماً باید به صورت ایستاده این کار انجام شود و اگر نشسته باشی همان حکایت خشت اول و ثریاست. تند وتند باید به سیگار پک بزنی و به هر چیزی می توانی فکر کنی به جز سیگار. چون قرار است لذت اول را تجربه کنی، قائدتاً نباید هیچ درکی از آن داشته باشی. موقعیت باید یازسازی شود و یک لذت جدید تجربه شود.

 

سیگار را خاموش می کنی و روی تخت ولو می شوی. نه ولو نمی شوی! باید وضعیت را دقیق تر شرح داد: دست چپ را تکیه گاه سر قرار می دهی(وضعیت دست راست مهم نیست. البته شاید مسأله برای چپ دست ها متفاوت باشد. در این صورت باید همه چپ ها، راست فرض شود و بالعکس.). پای چپ را هم خم می کنی و اما پای راست. این پا الزاماً باید در یک حالت خاص قرار گیرد، روی مرز تعادل و عدم تعادل. در آن هنگام است که احساس می کنی موج گرما کم کم بدنت را فرا می گیرد؛ ابتدا نوک انگشتان دست و بعد پوست صورت و در نهایت تمام بدن.حس می کنی یخ رگ هایت باز می شود. حتی اگر دقت کنی صدای خرد شدن بلورهای یخ را هم می شنوی. و در امتداد همه این ها یک حس رخوت شیرین آمیخته با احساس امنیت است که وجودت را تسخیر می کند.

 

حتماً امتحان کنید! 

 

 

 


محمدرضای عزیز شعر زیبایش را به من تقدیم کرده.حس خیلی خوبی دارم همون حس رخوت شیرین.


 

فصل هشت و نیم رمان فصل مشترک.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 23:20  توسط مهدی  | 

خب! علاقه مندان رمان فصل مشترک فصل ۸.۵ رو نوشتم. برید توی وبلاگ رمان بخونید.

این هم بند اول فصل جدید:

 

در خانه که بسته شد، در حمام باز شد و کتایون در حالی که حوله سفیدی یک سوم میانی بدنش را پوشانده بود، بیرون آمد و با تعجب به فرهاد که دم در ایستاده بود و به او خیره شده بود، نگاه کرد. فرهاد که نظیر چنین صحنه ای را در طول 25 سالی که کتایون خواهرش بود فقط در سال اول دیده بود تمام تلاشش را کرد که نگاهش را از او بگیرد اما چشم هایش صحنه جذاب تری در خانه پیدا نکردند.

 

www.faslemoshtarek.blogfa.com

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 23:40  توسط مهدی 

قبلاً همیشه فکر می کردم که سیگارمو باید با کبریت روشن کنم نه با فندک. هیچ وقت توی جیبم فندک نبود. دوست داشتم با کبریت سیگارمو روشن کنم. همیشه توی جیبم کبریت بود. الان با فندک سیگارمو روشن می کنم. توی جیبم چند جور فندک دارم. هنوز هم کبریتو به فندک ترجیح می دم ولی سیگارمو با فندک روشن می کنم.

 

قبلاً همیشه فکر می کردم باید با خودکار سیاه بنویسم. هر چیزی می نوشتم با خودکار سیاه بود، حتی تکالیف مدرسه. نه خودکار آبی نه هیچ رنگ دیگه. نه با مداد، نه روان نویس، نه خودنویس. فقط خودکار سیاه. الان معمولاً با خودکار آبی می نویسم یا با مداد یا .... نمی دونم چرا خودکار سیاه ندارم. خیلی دوست دارم یه خودکار سیاه داشته باشم ولی ندارم. تا حالا هیچ کس یه خودکار سیاه بهم هدیه نداده. یادمه پدرم هم وقتی جوون بود یه چیزی نوشته بود که دوست داره با مداد بنویسه و از این جور حرفها. الان فقط با خود نویس می نویسه. من هم یه خودنویس دارم. یه نفر بهم هدیه داده. کاش خودکار سیاه بهم داده بود. اگه این  کارو کرده بود شاید بیشتر دوستش داشتم. الان همه اینها رو که می خونید ، دارم با خودکار آبی می نویسم( اتفاقاً این هم هدیه گرفتم ). هنوز عادت نکردم با keyboard بنویسم. خیلی ها می نویسن ولی من نه. البته یه بار این کارو کردم بدم نیومد.

 

دیگه نه سیگارمو با کبریت روشن می کنم نه با خودکار سیاه می نویسم. یعنی دیگه هیچ ایده آلی ندارم؟ یا دارم ولی دیگه هیچ کدومشون برام مهم نیستند؟ نکنه دیگه هیچ چیزی برام مهم نیست؟ شما که تا حالا اومدین اینجا و شب نوشت هامو خوندین، باز هم می آیین؟ براتون هم مهم نیست که با چی می نویسم؟ براتون هم مهم نیست که شب نوشت های یه آدمی رو می خونین که هیچ چیز براش مهم نیست؟ شاید چون سال نو اومده باید خوشحال باشم؟  سال نوتون مبارک!

 

 

 

 

* راستی تقریباً همه فندک هام هم هدیه است. جوهر خودنویس هم ندارم!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 22:55  توسط مهدی  |