البته که دیدن یک جفت چشم آبی در یک ظهر گرم می تواند برای آدمی مثل من، تکان دهنده و غیر منتظره باشد، مخصوصاً که یک لیوان چای داغ در دستم باشد و در اطرافم همهمه دوستان با دود سیگار در هم آمیخته باشد. مدت ها بود که مسابقه ای بدون هیچ هماهنگی بین ما شروع شده بود که وقتی با هم رو به رو می شویم هر کس زودتر نگاهش را بدزدد برنده است و چند وقتی بود که من برنده می شدم. حدس محتمل این بود که او هم وارد این اتاقک کوچک شده و پشت سرم ایستاده باشد اما سرم را که برگرداندم او را ندیدم. هنوز فرصت نکرده بودم که نفس راحتی را که معمولاً پس از فرصت های از دست رفته به خاطر رفع تکلیف و شروع فرجه ای دیگر می کشیدم، بکشم که نیم رخش را از پس مه ای از دود و پشت شیشه پنجره دیدم. کسی در درونم تقلا می کرد که بیرون بیاید و چون مطمئن نبودم که چه می خواهد بکند، جلویش را گرفتم و آرام به سمت پنجره رفتم و پشت به او ایستادم. نگاهش را از پشت سر هم حس می کردم. همیشه فکر می کردم در حضور او دنیا به دو بخش تقسیم می شود؛ بخشی که در گستره دید او قرار می گیرد و بخشی که نه. من در بخش اول قرار گرفته بودم. هر وقت که می دیدمش تلاش می کردم جوری فراموشش کنم و برای اینکه حضورش مرا تحت تأثیر قرار ندهد به طور ناخودآگاه همه چیز به جز او، حتی کوچکترین جزییات هر چیز جزئی برایم مهم می شد. خود را درگیر بحث های احمقانه و بی سرانجام می کردم به این امید که او هم حضور مرا از یاد ببرد. ولی این بار هر چه کردم حتی یک کلمه هم نتوانستم بگویم. خیره شده بودم به گوشه ای فراموش شده از اتاقک، آن جا که دیوار به سقف می رسید؛ چیزی شبیه تار عنکبوت، شاید هم ترک دیوار.
موضوع بحث آن روز شکار مرغابی بود!
ـ اصلاً مسأله این نیست که گوشت شکار خوشمزه ترین غذای دنیاس، اونم گوشت مرغابی.
ـ پس مسأله چیه؟
ـ لذت شکار جای دیگه اس. یه چیز دیگه اس.
ـ خب چیه اگه می دونی؟
ـ شما نمی فهمین. نمی تونین درک کنین.
ـ من می فهمم. تو اگه می تونی بگو. به ما کاری نداشته باش.
ـ ببین همه چیز در لحظه پیش می یاد. اولین کار اینه که مرغابی محبوبتو انتخاب کنی.
ـ خب اینو که همه می دونن. همه شکارچیا چه آدم باشن، چه گرگ و شیر و اینا، اول شکار شونو انتخاب می کنن، روش تمرکز می کنن و بعد حمله می کنن. من هم که تا حالا شکار مرغابی نرفتم اینو می دونم.
ـ بعدش چی؟
ـ بعدش خب نشونه می گیری و می زنیش.
ـ گفتم نمی فهمین! اصلاً این جوری نیس.
همه ساکت شدند. شکارچی فهمید وقت توضیح دادن رسیده. کسی پشت پنجره تکان خورد و سایه اش روی دیوار افتاد.
ـ هدفتو پیدا می کنی. اما فقط یه شکار چی ناشی بهش شلیک می کنه. چند تا مرغابی دیگه رو می زنی. مرغابیا گیج می شن، می ترسن، نمی دونن چکار کنن. ولی یه شکارچی حرفه ای کارشو بلده. اون موقع بهترین وقت شلیک کردن به هدفه.
ـ خب تیر اولو که بزنی بقیه مرغابیا فرار می کنن.
ـ نه. تو که آدمی این فکرو می کنی. مرغابی چنین فکری نمی کنه. مرغابیا اصلاً نمی تونن فکر کنن.
ـ بعد چکار می کنی؟
ـ بعد می ری مرغابی خودتو پیدا می کنی. کاری به بقیه شون نداری. پراشو می کنی و کبابش می کنی. کلاً لذت چهار مرحله می شه. اول اون وقتیه که ترسیده و بال بال می زنه و تو بهش شلیک می کنی. دوم وقتی پراشو می کنی. سوم اون موقعیه که کبابش می کنی و لذت آخر که از همه مهم تره وقتیه که می خوریش. احساس قدرت می کنی، ارضا می شی و خودتو برای یه خواب طولانی آماده می کنی.
ـ کجا می خوابی؟
ـ پسر عموی بابام یه کلبه داره اونجا. خیلی با صفاس. همیشه می ریم اونجا.
کسی از پشت سر صدایم زد. رویم را برگرداندم. هنوز همان جا ایستاده بود و با دقت به حرف های کسی گوش می داد. یقین داشتم که بهترین شنونده دنیاست. گوینده باید به خود می بالید که او شنونده حرف هایش باشد. طوری به تو خیره می شد که فکر می کردی داری مهم ترین حرفی را که تا به حال زده شده به زبان می آوری و همین مجبورت می کرد در انتخاب کلمات وسواس به خرج دهی و منتظر یک عکس العمل خوب در چهره اش باشی تا تو را برای ادامه دلگرم کند.
دوستان یکی یکی خداحافظی کردند و رفتند. من ماندم و اتاقک و یک لیوان چای داغ و نگاه او از پشت پنجره که جرأت جم خوردن را از من گرفته بود. اصلاً عوض نشده بود. هنوز هم لبخند نمی زد. هنوز از نگاهش هیچ چیزی نمی توانستی بفهمی. در این مدت هیچ تغییری نکرده بود؛ راه رفتنش، حرف زدنش، چای خوردنش، نگاه کردنش و .... نگاه نکردنش. پس چرا من هر بار که می دیدمش برداشت جدیدی از کوچکترین حرکاتش می کردم؟
سعی کردم خود را از آن اتاقکی که در آن حبس شده بودم نجات دهم. می دانستم بیرون از اتاقک با او رو به رو می شوم. چای داغ را هورت کشیدم و بالاخره بیرون رفتم. فکر کردم شکارچی ها شب که در کلبه می خوابند به چه چیزهایی فکر می کنند. مطمئن بودم لذت اصلی و نهایی همان لحظات قبل از به خواب رفتن است. شکارچی، خسته وارد کلبه می شود و با شکم پر دراز می کشد و به سقف نگاه می کند. در ابتدا به جز ران کباب شده مرغابی چیزی نمی بیند اما پس از چند لحظه که چشمانش به تاریکی عادت می کنند به تیرهای چوبی سقف زل می زند. آن ها را می شمارد. اگر تعدادشان زوج باشد سریع به خوابی خوش و سنگین فرو می رود اما اگر تعدادشان فرد باشد حس می کند که چیزی کم است. احساس ناراحتی می کند. می خواهد غلت بزند اما نمی تواند، شکمش پر است. به حالت اولش بر می گردد. یک بار دیگر به امیدی واهی تیرهای سقف را می شمارد. این بار هم نتیجه همان است. کم کم احساس دل درد می کند. به یاد مرغابی می افتد. حس می کند در آن لحظه ای که شلیک کرده چیزی که نمی داند چیست از وجودش کنده شده و به همراه فشنگ به مرغابی خورده. سعی می کند حدس بزند که در آن لحظه مرغابی به چه فکر می کرده. اما مگر مرغابی ها فکر می کنند؟...شاید فکر کنند! لحظه پر کندن را که به یاد می آورد چندشش می شود و یاد دقایقی که با لذت مشغول خوردن بوده می افتد، حالت تهوع بهش دست می دهد. می نشیند و به یک نقطه مبهم خیره می شود. سعی می کند روی آن نقطه تمرکز کند شاید حالش بهتر شود. چیزی، گوشه ای توجهش را جلب می کند. چیزی شبیه تار عنکبوت، شاید هم ترک دیوار. اما مگر چوب هم ترک می خورد؟ حتماً ترک می خورد! چرا چوب هم ترک می خورد؟ چرا یک لیوان چای داغ در یک ظهر گرم می چسبد؟ چرا آدم ها سعی می کنند نگاهشان را از هم بدزدند؟