بهمن ماه استاد درس تاریخ تحلیلی تدوین به من گفت که بر اساس لاموزیکای دوراس یه فیلمنامه کوتاه بنویسم. اون قدر تنبلی کردم که در نهایت تا پایان اردیبهشت بهم فرصت داد. من هم آخر هفته نشستم اینو نوشتم. این که دوراس چه ربطی به تدوین داره و این مساله که من تا حالا نتونستم هیچ گونه ارتباط مثبتی با دوراس برقرار کنم در جای خود قابل بحثند.
عنوان بندي روي زمينه سياه
عصرـ يک آپارتمان دو خوابه در طبقه نوزدهم يک برج مسکوني. يک هال شلوغ و در هم ريخته با نوري کم که همان نور کم را هم از پنجره مي گيرد. همه جا پر از جعبه و بسته و کارتن در اندازه هاي مختلف است. به جز اينها فقط چند صندلي و يک کاناپه قرمز ديده مي شود و يک گوشي تلفن در گوشه اي از کاناپه. نهايت بي نظمي. صداي پتک، کلنگ يا چيزي شبيه به اين شنيده مي شود. زنگ خانه به صدا در مي آيد. بعد از چند لحظه در آن شلوغي، چيزي تکان مي خورد. مردي حدوداً 35 ساله که بين بسته ها روي زمين دراز کشيده مي نشيند. دوباره صداي زنگ. مرد به آرامي بلند مي شود و به سمت آيفون مي رود و بي آن که گوشي را بردارد، در را باز مي کند. بر مي گردد و روي يک چمدان بزرگ مي نشيند. مدتي به نقطه اي نا معلوم خيره مي شود و بعد دو دستش را در ميان موهاي آشفته اش مي برد و سرش را پايين مي اندازد. با صداي زنگ آپارتمان از جا مي پرد. گويي مدتهاست صدايش را نشنيده است. در را باز مي کند. زني حدود 30 ساله وارد مي شود. مدتي همديگر را نگاه مي کنند.
زن و مرد (همزمان) ـ سلام!
هر دو لبخند مي زنند. لبخند مرد را بيشتر مي شود زهرخند تعبير کرد.
مرد ـ مگه کليد نداري؟ ( زن پاسخي مي دهد و خيلي جدي او را نگاه مي کند.) بيا بشين......يه جايي رو پيدا کن. ( زن هنوز ايستاده و اطرافش را نگاه مي کند.) تقريباً داره تموم مي شه. ( سکوت زن به خاطر بهت زدگي اش از وضع خانه است. او شوکه شده. مرد نمي داند چه کند. بالاخره تصميمش را مي گيرد و روي چمدان مي نشيند اما پس از چند لحظه منصرف مي شود و از جايش بلند مي شود. به زن نگاه مي کند. زن به کاناپه خيره شده است.) مي رم يه چيزي بيارم بخوري. ( مرد بالاخره خود را خلاص مي کند و به آشپزخانه مي رود. زن با احتياط روي کاناپه مي نشيند. مرد از آشپزخانه بيرون مي آيد.) يخچالو از برق کشيدم. فکر کنم......
با ديدن زن روي کاناپه جمله اش نيمه تمام مي ماند. زن کيفش را باز مي کند و دسته کليدي بيرون مي آورد.
زن ـ کليدا.
دسته کليد را روي کاناپه کنار تلفن مي گذارد.
مرد ـ سماور هنوز بيرونه. يه چايي که مي تونيم بخوريم؟ ( زن چيزي نمي گويد) من مي رم چايي دُرُس کنم.
زن ـ از کجا شروع کنيم؟
مرد (پس از چند لحظه مکث) ـ نمي دونم تو کدومشونه. حتماً مي خواهيش؟
زن به بسته بزرگي که جلوي کاناپه است اشاره مي کند.
زن ـ از همين شروع مي کنيم.
کنار بسته زانو مي زند و مي خواهد آن را باز کند. مرد به سرعت مي رود و کنار او مي نشيند و مي خواهد به او کمک کند. لحظه اي کوتاه دستش با دست زن تماس پيدا مي کند. زن دستش را سريع عقب مي کشد. چند لحظه به هم خيره مي مانند.
مرد ـ من مي رم سماورو پيدا کنم.
به آشپزخانه مي رود. سر و صداي کوبيدن پتک و کلنگ با شدت بيشتري به گوش مي رسد. زن مشغول درآوردن وسايل از بسته مي شود و به بعضي از آن ها چند لحظه خيره مي شود. مرد از آشپزخانه خارج مي شود.
مرد ـ پيداش کردم.
زن ناگهان سرش را بالا مي آورد.
زن ـ کجاست؟
مرد ـ تو آشپزخونه. الان بايد بايد قوري رو پيدا کنم.
زن ـ تو چيو پيدا کردي؟
مرد کمي مکث مي کند و به بسته مقابل زن نگاه مي کند.
مرد ـ سماورو!
زن سرش را پايين مي اندازد و به جستجويش ادامه مي دهد. مرد مردد ايستاده است. چند قدم به طرف آشپزخانه مي رود اما ناگهان نظرش عوض مي شود، برمي گردد و کنار زن مي نشيند. زن کمي خود را جمع و جور مي کند. هر دو وسايل مختلفي را از بسته بيرون مي آورند. مرد بعضي وسايل را که می بيند چند لحظه نگه مي دارد و به زن نگاه مي کند تا مطمئن شود که او هم آن ها را مي بيند. مي خواهد چيزي بگويد اما جرأتش را ندارد. مدتي مي گذرد.
مرد ـ جات خوبه؟
زن کمي خود را جا به جا مي کند.
زن ـ آره خوبه.
مرد ـ منظورم خونه اس؟
زن ـ آره خوبه.
مرد ـ مي دوني تغيير جا يه کم مشکله. خونه جديد، محله جديد، آدماي جديد. ممکنه اتفاقايي بيفته. نه فقط اتفاقاي بد، اتفاقاي خوب هم ممکنه بيفته. هفته اولي که اومديم اينجا يادته؟ (منتظر پاسخ زن است اما او چيزي نمي گويد.) به هر حال خيلي چيزا با هم جور نيستن. يه کم طول مي کشه که همه چيز هماهنگ شه.....همسايه هات خوبن؟ مشکلي نداري؟ راحتي؟ آپارتمانت خوبه؟
زن ـ آره خوبه!
زن به سراغ بسته اي ديگر مي رود و به زحمت آن را باز مي کند. مرد ديگر براي کمک جلو نمي رود.
مرد ـ مي دوني...... احساس مي کنم خيلي چيزا داره تکرار مي شه. احتمالاً هفته اوليو که اومديم اينجا يادت نيست! اون قدر در هم ريختگي، اون قدر...... حتماً امروز مي خواهيش؟
زن (با مکث) ـ آره.
مرد مي رود و روي چمداني که در ابتدا روي آن نشسته بود مي نشيند.
مرد ـ آخه اينا زيادن. شايد فرصت نشه. الان شبه.
زن از پنجره بيرون را نگاه مي کند.
زن ـ هنوز شب نشده.
مرد ـ مي شه........ چيزي مي خوري؟ ها! چايي!
از جايش مي پرد و به سمت آشپزخانه مي رود. ناگهان تکه بزرگي از گچ سقف با صداي مهيبي به کف هال مي ريزد زن مي خواهد جيغ بزند اما خودش را کنترل مي کند. سر و صدا قطع مي شود. مرد جلو مي رود و نگاهي به سقف مي اندازد.
مرد ـ حالت خوبه؟
زن چند بار سرش را تکان مي دهد. مرد مي نشيند و با گچ هاي ريخته شده ور مي رود. زن سعي مي کند چيزي بگويد. مرد رويش را به او مي کند.
مرد ـ رنگت چرا پريده؟ (زن به او نگاه مي کند. مرد متوجه مي شود سؤالش احمقانه بوده است.) چيزي مي خواي؟ يه ليوان آب؟
زن ـ آره.
مرد بلند مي شود و به سمت آشپزخانه مي رود. در خانه به صدا درمي آيد. مرد مي رود و در را باز مي کند. دو کارگر با لباس هاي گچي وارد مي شوند.
کارگرها(همرمان) ـ يا الله!
زن بلند مي شود و روي کاناپه مي نشيند. کارگرها به سقف نگاه مي کنند.
کارگر اول (رو به کارگر دوم) ـ کمه. زود دُرُس مي شه.
کارگر دوم (رو به مرد) ـ کمه. زود دُرُس مي شه. الان درستش مي کنيم.
مرد ـ نمي خواد درستش کنيد. بريد فردا صبح بياييد.
کارگر اول نگاهي به کارگر دوم مي اندازد.
کارگر دوم (رو به مرد) ـ کمه زود دُرُس مي شه. الان درستش می کنيم.
مرد ـ بذارين فردا. الان شبه.
کارگرها از پنجره نگاهي به بيرون مي اندازند. دم غروب است. کارگر اول به کارگر دوم نگاه مي کند.
کارگر دوم (رو به مرد) ـ هنوز شب نشده. الان درستش مي کنيم.
مرد به زن نگاه مي کند. زن از جايش بلند مي شود و به آشپزخانه مي رود. مرد سعي مي کند کارگرها را به سمت در خروجي هدايت کند.
مرد ـ آقا الان نمي شه. وضعيت اينجا رو ببينيد. من نمي تونم...
در به صدا در مي آيد. کارگر اول در را باز مي کند. مرد با تعجب به او نگاه ميکند. کارگري با مقداري گچ و وسايل کار وارد مي شود.
کارگر سوم ـ يا الله!
به سقف نگاه مي کند. مرد در را باز مي کند و بالاخره موفق مي شود آن ها را بيرون کند.
مرد ـ فردا 8 صبح.
در را مي بندد و به آن تکيه مي دهد. چند لحظه بعد همان جا پشت به در روي زمين مي نشيند و به نقطه اي خيره مي شود. زن از آشپزخانه خارج مي شود و وسط هال مي ايستد و مرد را نگاه مي کند. مرد ناگهان متوجه او مي شود. گويي در اين چند لحظه حضور او را فراموش کرده. مي ايستد.
مرد ـ من مي رم آب بيارم.
زن ـ خوردم.
مرد ديگر حرفي براي گفتن ندارد. سر و صدا دوباره شروع مي شود. زن به طرف چمدان مي رود.
زن ـ ممکنه داخل اين باشه؟
مرد ـ چي؟ نه. اون چيزاي ديگه اس.........وسايل شخصيه.
زن به سراغ بسته اي ديگر مي رود. مرد روي چمدان مي نشيند. زن بسته را برمي دارد و روي کاناپه مي نشيند. بازش مي کند و مشغول گشتن مي شود. سر و صدا شديدتر شده است. تکه اي گچ از سقف مي افتد.
مرد ـ مي دوني بعضي وقتا فکر مي کنم چرا اين طوري شد؟ کار به اينجا رسيد؟.......واقعاً نمي دونم چرا. اگه همه چيزو مي شد از اول شروع کرد.....
صداي ضعيف زنگ آيفون شنيده مي شود. مرد به طرف آيفون مي رود. تلفن کنار زن به صدا در مي آيد. مرد مي ايستد. زن عکس العملي نشان نمي دهد. مرد بالاخره مي رود و گوشي تلفن را برمي دارد.
مرد ـ بله؟....سلام....خونه ام ديگه........تويي؟من يه بار بيشتر نشنيدم.....نه خودم ميام پايين....صبر کن اومدم......وايسا.
مرد کمي دستپاچه است.
مرد (رو به زن) ـ من الان برمي گردم.
سريع از خانه خارج مي شود. زن از کيفش آينه کوچکي در مي آورد و کمي خودش را ورانداز مي کند. بلند مي شود و در خانه قدم مي زند. از لاي در نيمه باز اتاق خواب نگاهي به داخل آن مي اندازد. به آشپزخانه مي رود. چند لحظه بعد صفحه سياه مي شود.
***
صحنه تاريک است. ديگر از صداي کارگران خبري نيست. سکوت مطلق. نقطه اي قرمز که احتمالاً آتش سيگار است ديده مي شود. صداي قدم هايي از دور شنيده مي شود. صدا کم کم نزديک مي شود. در باز مي شود. با باز شدن در، نوري کم به صورت اُريب وارد خانه مي شود. مرد وارد مي شود. کمي مي ايستد تا چشمانش به تاريکي عادت کنند. زن روي کاناپه نشسته و سيگار مي کشد.
مرد ـ برق رفته؟....بيرون که برق بود.......داري سيگار مي کشي؟
زن ـ مهتابي سوخت. بقيه لامپا هم روشن نمي شن.
مرد ـ اونا قبلاً سوخته ان. الان عوضش مي کنم. چراغ قوه تو آشپزخونه است.
مرد با احتياط راه مي رود. سعي مي کند راه آشپزخانه را در تاريکي بيابد. صداي برخوردي از آشپزخانه همراه صداي آخِ مرد شنيده مي شود. چيزي مي افتد و مي شکند. بعد از مدتي مرد با چراغ قوه اي روشن وارد مي شود و نورش را روي صورت زن مي اندازد. زن چشمانش را مي بندد.
مرد ـ ببخشيد دير کردم.
زن ـ مهم نيس. دوستت بود؟
مرد ـ دوستم؟ همکارم...دوستِ همکارم بود! هنوز سيگار مي کشي؟
زن ـ بهش مي گفتي بياد بالا...بگير اون ور چراغ قوه رو.
مرد اطاعت مي کند. زن مانتويش را در آورده و گوشه اي انداخته است.
مرد ـ خواستم چايي دُرُس کنم ولي برق رفته. سماور برقيه. مي دوني که؟
زن ـ برق نرفته!
مرد ـ ببخشيد الان مي رم سماورو روشن مي کنم.
زن ـ لامپو عوض کن.
مرد چيزي نمي گويد و به آشپزخانه مي رود. زن سيگاري ديگر روشن مي کند. نور چراغ قوه ظاهر مي شود و پس از آن مرد با يک لامپ مهتابي. چراغ قوه را روي صورت زن مي گيرد. در اين حالت زن بسيار زيباست؛ زيباتر از قبل و زيباتر از بعد.
مرد ـ خيال مي کردم ديگه نمي بينمت.
زن ـ بگيرش اون ور.
مرد ـ بذاز يه کم نگات کنم.
زن جايش را عوض مي کند. مرد روي يک صندلي مي ايستد.
مرد ـ بيا اين چراغ قوه رو بگير.
زن به طرف او مي رود، چراغ قوه را رو به بالا مي گيرد و مرد مشغول تعويض لامپ مي شود. سکوت محض. هر کدام منتظر است ديگري صحبت کند. مرد لامپ سوخته را به زن مي دهد و لامپ نو را از او مي گيرد و مشغول نصب آن مي شود. زن در تاريکي شروع به صحبت مي کند.
زن ـ رسيدم به آخر خط. همه به اينجا که مي رسن از همه چيز بدشون مي ياد، ولي من نه.....همه آدما رو دوس دارم......دلم مي خواد بعضي وقتا يکي باشه. باش حرف بزنم.....بام حرف بزنه.
مرد لامپ را نصب مي کند و پايين مي آيد. زن نور چراغ قوه را روي صورت او مي اندازد.
مرد ـ مي شه دوباره شروع کنيم؟
زن (پس از مکثي طولاني) ـ نه.
چراغ قوه را رو به پايين مي گيرد. چهره هيچ کدامشان ديده نمي شود.
مرد ـ چي؟
زن ـ نمي دونم.....نمي دونم چي بگم.
مرد کليد برق را مي زند و مهتابي پس از چند بار چشمک زدن روشن مي شود. هر دو چند لحظه اي چشمانشان را تنگ مي کنند. نگاهي به هم مي اندازند. زن مي رود روي کاناپه مي نشيند و چراغ قوه را خاموش مي کند. مرد به سمت پنجره پشت کاناپه مي رود و آن را باز مي کند. نگاهي به پايين مي اندازد. زن سرش را بر مي گرداند و او رانگاه مي کند. مرد در درگاه پنجره مي نشيند و دوباره پايين را نگاه مي کند.
زن ـ منتظر کسي هستي؟ جايي ميخواي بري؟
مرد ـ نه. همينجام. جايي نمي رم.
زن ـ مزاحمت شدم. مهمون داشتي. کي بود؟
مرد پاسخي نمي دهد. زن سرش را بر مي گرداند و در حالي که او را نمي بيند مشغول صحبت مي شود.
زن ـ يادته مي خواستي خودتو بکشي؟... بعضي وقتا خيلي اذيتت مي کردم. خيلي لجباز بودم. مي دونم. (مرد بلند مي شود و از پشت کاناپه رد مي شود و روي چمدان مي نشيند.) از همين پنجره مي خواستي خودتو بيندازي پايين.... هنوزم مي خواي خودتو بکشي؟
چند لحظه صبر مي کند اما پاسخي نمي شنود. سرش را بر مي گرداند. مرد را کنار پنجره نمي بيند. جيغ کوتاهي مي زند. از جايش بلند مي شود و به سرعت به طرف پنجره مي دود و به خيابان نگاه مي کند. مرد به طرف پنجره مي رود. زن با ديدن او يک قدم به عقب مي پرد ولي بلافاصله خودش را جمع و جور مي کند. روي کاناپه مي نشيند. پاکت سيگارش را برمي دارد اما خالي است. مرد بي هدف راه مي رود. مهتابي شروع مي کند به چشمک زدن. مرد مي رود روي صندلي مي ايستد و آن را درست مي کند. هنگام پايين آمدن پايش پيچ مي خورد و به زمين مي خورد. زن به طرف او مي دود و مي خواهد به او کمک کند.
مرد ـ مرسي. خودم مي تونم پا شم.
به سختي بلند مي شود و روي کاناپه دراز مي کشد.
زن ـ حالت خوبه؟
مرد ـ آره خوبم..آخ!
زن ـ مطمئني؟
مرد ـ آره....بد نيستم.
زن ـ من ديگه دارم مي رم. برو توي اتاق بخواب.
مرد ـ ديگه عادت کردم اينجا بخوابم.
زن با سرزنش به او نگاه مي کند. مانتويش را مي پوشد و کيفش را برمي دارد. مرد از روي کاناپه بلند مي شود.
مرد ـ کجا؟
زن ـ دارم مي رم. سيگارم تموم شده.
مرد ـ بشين. من مي رم مي گيرم برات.
زن ـ نه ديگه. هوا هم تاريک شده.
مرد ـ نمي خواي باز بگردي؟ يه کم ديگه بگردي پيدا مي شه.
زن ـ شايد يه وقت ديگه.
زن مي رود و در آپارتمان را باز مي کند. در آستانه در مي ايستد.
مرد ـ حداقل چند دقه صبر کن. چايي الان حاضر مي شه!
زن لبخند مي زند. اگر از همان ابتدا اين لبخند را بر لب داشت شايد ماجرا شکلي ديگر پيدا مي کرد. مي رود و منتظر آمدن آسانسور مي شود. مرد، لنگان جلو مي رود و چراغ تايمردار راهرو را روشن مي کند.
مرد ـ چيزي جا نذاشتي؟
زن ـ نه.
چند لحظه سکوت. صداي آسانسور و باز شدن در.
مرد ـ سيگار که خريدي، برمي گردي؟
زن (بي لبخند) ـ نه....نمي دونم.
وارد آسانسور مي شود و مي رود. مرد چند لحظه در راهرو مي ايستد. چراغ تايمردار خاموش مي شود و راهرو در تاريکي فرو مي رود. چند لحظه بعد صداي بسته شدن در.
بر اساس لاموزیکا و لاموزیکای دوم
اردیبهشت ۸۵
