همه چیز به طرز غیر عادی ای عادی بود. آدم ها همه آرام نشسته بودند، چه آرامشی دارد کتاب خواندن. صداها، صدای ورق زدن کتاب، صدای پچ پچ در گوش نفر کناری و گه گاه صدای غژّ کشیده شدن پایه صندلی روی زمین. سرم را که بالا آوردم، دیدمش. نشسته یود. کتاب می خواند. و کلمات را زیر لب بی هیچ صدایی ادا می کرد. همیشه از کسانی که موقع کتاب خواندن دهانشان هم تکان می خورد بدم می آمد. آن را به مشکلات عصبی، ضریب هوشی پایین یا آموزش بد دبستان ربط می دادم. اما او با چنان اعتماد به نفسی می خواند که تمام ذهنیت پیشینم فرو ریخت. همان اتفاق همیشگی؛ با دیدنش خلع سلاح می شدم، همه چیز صفر می شد، مانند لحظات جادویی بیدار شدن از یک خواب نا بهنگام که مدتی طول می کشد که بفهمی کجایی، روز است یا شب، صبح است یا عصر، زمان و مکان گم می شد. حضورش پدیده ها را تعریف می کرد. مثل یک قدیس نشسته بود و هیچ کاری به اطرافش نداشت. بر خلاف من که که پس از خواندن هر پاراگراف به خودم استراحت می دادم و کوچکترین صدا تبدیل به بهانه ای می شد که سرم را بلند کنم و از دنیای کتاب بیرون بیایم.
شاید به چشم هایش اعتماد نداشت که لب هایش را به کار گرفته بود. آن لب های قرمز کوچک، تند تند به هم می خوردند. برخوردشان به سادگی معصومانه حرکات دهان ماهی قرمز در تنگ بلور بود. به همان حریصی و شاید حتی حریص تر. گویی می خواستند همه کلمات دنیا را ببلعند. او برای کلمات ارزش قائل بود. آن ها را فقط نمی دید، واقعاً می خواند. یک برخورد همه جانبه با کلمات. از این لب ها که با این شهوت کلمات را می بلعند چه حرف ها می شود شنید. حسرت تمام وجودم را فرا گرفت. به نویسنده کتابی که می خواند غبطه خوردم. چه سعادتی که با حرکت قلمش توانسته بود لب های او را به حرکت در آورد. سعی کردم بفهمم چه کتابی می خواند اما فقط جلد زرد رنگش را دیدم. هم رنگ جلد کتابی که دست من بود. یعنی ممکن بود که هر دو مشغول خواندن یک کتاب باشیم؟ اگر این طور بود.... احساس حقارت کردم. به چه جرأتی داشتم به کلماتی که او مخاطبشان بود نگاه می کردم؟ از نگاه سرزنش آمیز کلمات شرمم می شد.
دوباره نگاهش کردم. نگاهش روی نگاهم لغزید، یرای لحظه ای ثابت ماند و سریع منحرف شد. در آن شلوغی بی دلیل کتابخانه، دلیلی برای ماندن بود. چقدر به آن جمع درهم و مغشوش آرامش می بخشید. همه آدم ها خیلی دور به نظر می رسیدند و او در میان آدم هایی که نبودند کتاب می خواند و در بی صدایی اطرافش، بی صدا لب هایش تکان می خوردند.
به احتمال زیاد کتاب هایی بودند که هر دو مان خوانده باشیم. لرزیدم. چقدر خوب است که آدم ها هنوز کتاب می خوانند. نه! دیگر کسی حق ندارد کتاب بخواند. کسی حق ندارد کتاب هایی را که او خوانده بخواند، به خاطر سرخوردگی کلمات. وقتی کتاب باز شود و کلمات دیگر آن لب های قرمز را نبینند چه حسی خواهند داشت؟ دیگر نمی توانستم به کتابی که رو به رویم بود نگاه کنم. هیچ جوابی برای کلماتی که می خواستند او آن ها را بخواند نداشتم. تنها زمانی که او مخاطبشان بود معنا داشتند. کتاب را بستم و به او نگاه کردم. نبود. آن چشم ها و آن لب ها نبودند. او رفته بود و همه کلمات را با خود برده بود.
