تبليغاتX
سوراخ تو دیوار

سوراخ تو دیوار

شب نوشتها

اگر واقعاً خواب یکی از بزرگترین لذت هاست ( که به گواه خیلی ها همینطور است) و لذت های واقعی معمولاً دست نیافتنی اند و بزرگ ترین شان دست نیافتنی تر؛ آن وقت است که بی خوابی آزار دهنده ترین اتفاق ها (نه واقعاً اتفاق نیست. هیچ چیز نیست. فقدان خواب است، بی اتفاقی است.) است.

 

وقتی تمام روزن ها را بر تمام نورها بسته ای (حتی چشم ها را) تمام موجودیت تعفن برانگیز بیداری، خاطرات گذشته های دور و نزدیک و ماجراهای رخ نداده فردا و هر چه با زمان معنا پیدا می کند (این زمان مزخرف هم فقط در بیداری معنی می دهد. وقتی که خوابی زمان هم نیست، می خوابد. تازه وقتی بیدار می شوی می فهمی مثلاً 4 ساعت یا 7 ساعت خوابیده ای. شاید به خاطر همین است که رویا ها در فضای مبهمی سیالند و رویا برانگیز!) تمام تلاش خود را برای نابودی نطفه بسته نشده نوزاد خواب (فکر نمیکنم این از آن ترکیبات مسخره کلیشه ای باشد. چون خواب هم مانند انسان لحظه ای متولد می شود (و لحظات شیرین قبل از به خواب فرو رفتن همان دوران جنینی است) و پا می گیرد و احتملاً لحظات دیدن رویا دوران بلوغش است و بقیه اش هم چه می دانم حتماً شبیه زندگی آدم است.) به کار می گیرند و همه این ها مانند گربه ای وحشی می مانند که داماد را دم حجله می کشند! و خواب هم که بدتر از هر عروس هزار دامادی با پوزخندی به لب به تو زل می زند و ...

 

و شاید گذشته واقعا بی تقصیر باشد. چشمانت را می بندی و برنامه های فردا را در ذهن مرور می کنی ( این را هم هیچ وقت درک نکردم که وقتی که هیچ فردایی شبیه تصورات شب قبل در موردش نیست چرا هر شب به فردا فکر می کنیم؟). ممکن است ریشه همه این ها ترس از فردا باشد. چون تقریباً مطمئنیم ( این هم از آن ترکیبهاست، اطمینان تقریبی!) که فردا آن طور که تصور می کنیم نیست و احتمالاً پر است از اتفاقات پیش بینی نشده و شاید ناگوار ، می ترسیم بخوابیم ( چون اگر خواب نباشد فردایی هم در کار نیست. این فواصل خواب است که فرداها را معنی می کند ( ظاهراً خواب و زمان چندان رابطه دوستانه ای با هم ندارند!)).

 

پس نمی خوابیم.

و بدترین اتفاق تماشای روشن شدن تدریجی هواست و این که می مانی آیا فرداست یا امروز و زجری (حداقل من یکی که زجر می کشم) است که غیر قابل توصیف است.

 

لورازپام و دیازپام که هیچ، همه این ها را هم که نوشتم باز هم خبری از خواب نشد.

.

.

.

.

.

خسته ام. می خواهم بخوابم. شب بخیر.

 

صبح بخیر.

 

ـ ببخشید که پرانتزها ، خوندن رو مشکل کرده بودند. شاید بهتر بود که شما هم موقع بی خوابی ( بی خوابی که موقع نداره! مث خروس بی محل بی شخصیته.)اینو می خوندین.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 4:13  توسط مهدی  |