تبليغاتX
سوراخ تو دیوار

سوراخ تو دیوار

شب نوشتها

 

 

از آن شب ها بود که دنبال بهانه ای برای خودت می گردی تا از خانه بیرون بروی، قدم بزنی و سیگاری دود کنی. فقط سیگار کشیدن، نه هیچ فکری، نه هیچ تصمیمی، نه خریدی و نه هیچ چیز دیگر. فقط سیگار کشیدن؛ و مطمئنی که هیچ اتفاقی نخواهد افتاد که از این حال ناخوش خارج شوی و در عین حال منتظر یک تلنگری.

سیگارم را کنار جدول خیابان انداختم و به طرف خانه برگشتم. هیچ وقت عادت نداشتم فیلتر سیگار را زیر پا له کنم و بروم. فقط می اندازمش گوشه ای تا بعد از رفتن من هم چند لحظه ای، مدتی ادامه داشته باشد و بعد تمام شود. به مکالمه تلفنی کسل کننده دقایق قبل فکر می کردم و تصمیم گرفتم به محض رسیدن به خانه با دوستی دور تماس بگیرم و روزنامه ای هم خریدم و هزار چیز دیگر.

همان وحشت همیشگی. از سر خیابان که می پیچم همان وحشت همیشگی به سراغم می آید. که همان کلید را از جیبم بیرون می آورم و وارد همان خانه می شوم و این که بعدش چکار باید بکنم. در خانه را دیدم که باز شد و دختری بیرون آمد و از سطلی که در دست داشت کیسه ای آشغال بیرون آورد و کنار خیابان گذاشت. نیم رخش را که دیدم حس کردم که باید به زمان و مکانی دیگر تعلق داشته باشد. شبیه جنگجویی از کوهستان های چین بود که تنها در صحرا مانده باشد، چشمان کشیده و مورب و همان بهت زدگی مواجهه با خالی صحرا در چهره. من که رسیدم تازه در را پشت سرش بسته بود. کلید را از جیبم درآوردم و در راباز کردم اما او را در حیاط ندیدم. فکر کردم شاید پشت ستونی چیزی است ولی صدای ریختن آب در سطل از گوشه ای آمد و او در همان گوشه بود. طول حیاط را به طرف خانه طی کردم. صدای قدم هایش را پشت سرم می شنیدم. من که همان طبقه همکف بودم و سوار آسانسور نمی شدم پس بعد از عبور از کنار آسانسور حتما دیگر صدای پایش را نمی شنیدم. کلید را در سوراخ کلید آپارتمان انداختم و چرخاندم. در باز شد. اما صدای پایش را هنوز می شنیدم. سرم را برگرداندم. یک جفت چشم قهوه ای کشیده ترسان از جلویم گذشت.

 

ـ سلام!

ـ سلام.

 

زیر لب جوابش را دادم. از پله ها بالا رفت. مانتویش سفید بود. سیگار حتما تا به حال خاموش شده بود.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 23:19  توسط مهدی  |